{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخش اول شروع ناخوشی

بخش اول: شروع ناخوشی

روز با نور ملایم خورشید که از پنجره اتاق خودش به داخل می‌تابید، آغاز شد. اما این بار، نور خورشید به جای حس تازگی و شادابی، با احساس سنگینی و درد در بدنت همراه بود. سرفه‌های خشک و عمیقی که از گلوی ملتهبت بیرون می‌آمد، اولین نشانه‌ی این بودند که چیزی درست نیست. هر نفس کشیدن، مانند کشیدن سوزن در گلوی خشکت بود. سعی کردی آن را نادیده بگیری و مثل همیشه، با لبخندی بر لب از جا بلند شوی، اما بدنت دیگر یاری نمی‌کرد. احساس ضعف شدیدی داشتی و هر حرکت، انرژی‌ات را تحلیل می‌برد.

وقتی برای صبحانه به آشپزخانه رفتی، اعضای Stray Kids مشغول صحبت‌های معمول خود بودند. صدای خنده‌هایشان، که همیشه برایت حکم موسیقی دلنشین را داشت، امروز بیشتر شبیه به وزوز گوش‌خراشی بود که بر درد سرت می‌افزود. سعی کردی عادی باشی، اما سرفه‌ی ناگهانی که امانت را برید، توجه همه را به تو جلب کرد.

چانگبین: (با چشمانی نگران که از روی صورتت رد شد) هی، حالت خوبه؟ رنگت پریده‌تر از همیشه به نظر میاد. انگار چند روز نخوابیدی.

فلیکس: (که کنار تو نشسته بود، با نگرانی دستش را روی پیشانی‌ات گذاشت) وای خدا، تب داری! خیلی داغی.

هان: (با صدایی که از شدت دستپاچگی کمی بالا رفته بود) وای! چه اتفاقی افتاده؟ باید چیکار کنیم؟ الان همین‌طوری که نمیتونی بشینی. بیا اینجا بشین. من برم یه لیوان آب یخ بیارم!

لینو: (که با پوزخند همیشگی‌اش به قضیه نگاه می‌کرد، اما در عمق چشم‌هایش نگرانی موج می‌زد) صبر کن ببینم. این دختر کوچولوی ما بالاخره تسلیم شد؟ فکر می‌کردم از آهن ساخته شدی.

تو: (با صدایی که به سختی از گلویت خارج می‌شد) نه… من خوبم. فقط… فقط یه کم سرما خوردم. چیز مهمی نیست.

هیونجین: (که تازه از خواب نازش بیدار شده بود و موهایش هنوز کمی آشفته بود، با چشم‌های نیمه‌باز نگاهت کرد) معلومه که حالت خوبه! معلومه که سرفه‌هات خیلی طبیعیه… چقدر خوب بازی می‌کنی!

آی.ان: (با لبخندی که سعی می‌کرد آرامش را به تو منتقل کند) ما می‌دونیم که از آمپول و دکتر رفتن بدت میاد، ولی الان چانگبین هیونگ که اینجا هست. اون خیلی چیزا بلده. مطمئنم معاینه‌ات می‌کنه و زود حالت خوب میشه. لازم نیست بترسی.

بنگ چان: (با لحنی جدی که هرگز در مقابل اعضا دیده نمی‌شد) درست میگه آی.ان. تو مثل خواهر کوچیکتر ما می‌مونی. ما نمی‌خوایم ببینیم که اذیت بشی. اگه لازمه، باید رسیدگی کنیم.

سونگمین: (همانطور که به سمت آشپزخانه رفت) من میرم یه سری خوراکی‌های مقوی برات بیارم. شاید یه سوپ گرم حالت رو بهتر کنه.

سعی کردی مقاومت کنی، اما ضعف بدنت بیش از هر چیز دیگری بود. به آرامی روی صندلی یا کاناپه نشستی. چانگبین با احتیاط نزدیکت آمد.

چانگبین: خب، بذار ببینم. نفس عمیق بکش… خیلی خوبه. حالا دهنت رو باز کن، بگو “آآآ”.

با ترسی که در دلت ریشه دوانده بود، به چانگبین نگاه کردی. او تنها کسی بود که در مواقع بیماری، نقش “دکتر” را بازی می‌کرد. به سختی دهانت را باز کردی.

چانگبین: سردرد داری؟

تو: (آهسته) آره… خیلی.

چانگبین: علائم دیگه‌ای هم داری؟ مثلاً دل‌درد یا گلو درد؟

تو: (با استرس و لرزش صدا) ن… نه… فقط… (بغض در گلویت گیر کرد) گلوم و شکمم هم درد می‌کنه…

با شنیدن این حرف، اشک در چشمانت جمع شد. نگرانی در چهره‌ی اعضا موج زد.


اگر بد شد به بزرگیتون ببخشید
دیدگاه ها (۰)

بخش دوم: تشخیص و آمادگیچانگبین: (با قیافه‌ای که انگار دنیا ر...

بخش سوم: لحظه‌ی موعودچانگبین با سینی فلزی حاوی امپول و پدال...

پارت چهارم: شجاعت کوچک

پارت سوم: آمادهسازی برای نبرد با ترس

سناریو از نیکولای پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط