{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سحرگاه کوهستانی بینهایت

در سحرگاه کوهستانی بی‌نهایت
نور خورشید به زمین تابیده است
پرنده‌ها با بال‌های طلایی
در آسمان پرواز می‌کنند

صبحگاهی که صدای تازه‌ای دارد
از کوه می‌گذرد
و غنچه‌های گل در‌ دامنه
سر به فلک می‌نهند

در کوهستان، ابرها در ارتفاع پرواز می کنند
برف و یخ در قله‌های بلند، پیداست
صدای باد در برگ‌ها و سنگ‌ها می‌پیچد
و نغمه‌ی صبح در گوش‌ها می‌نوازد

صبحگاهی که همه‌چیز در طبیعت زندگی می‌کند
همه‌چیز در آغوش صبح تازه‌ای استوار است
و من، در این کوهستان، پنجره‌ای را باز می‌کنم
تا نفسی از هوای صبح بر وجودم ریخته و به عشق بینم جهان را

صبحگاهی که آفتاب بر سبزه‌ها می‌نشیند
و شعاع‌های نورش روی برف‌ها می‌خندند
در آغوش صبح،
و جان‌ها با امید و آرزو دوباره زنده می‌شوند
دیدگاه ها (۲)

در روزگاری از خاطره‌ها برای تو می‌نویسمبه آغوش شعر و عشق می‌...

من با دستان جستجوگربه افق‌های نامتناهی رسیدم،من که همچون آفت...

به آسمان پرواز کردم در طلوع صبحبه پرنده‌ها پیوستم در سرزمین ...

خورشید درخشان، چه خوب است نگاه کنیدر طلوعش هر روز، جهان را ر...

اهم تیکه ای از داستانم

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹-جیمینی ببین! تاج گلی که...

قله دیه گاه پونل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط