{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۳

پارت ۱۳
کیکه عجب چسبید . یه لیوان شیر خوردم و رفتم تو پذیرایی .
فرید که اول از همه متوجه ام شد گفت : به دریا خانم .
من : کاری هست بفرمایید .
فرید : نه فعلا نیست خبرت می کنم در دسترس باش .
من : بشین بینیم باو .
فرید دیگه چیزی نگفت و با بقیه حرف زد اعصابم خط خطی شده بود حوصلمم سر رفته بود .
مامان : چه خبر دیگه یادش بخیر چقدر خوب و خوش بودیم .
نسرین خانم (مامان فرید ) : آره والا گرم و صمیمی و ساده .
مامان : هنوز همونجایید ؟
نسرین خانم : آره کم کم می خواستیم نقل مکان کنیم .
مامان : کجا ؟
نسرین خانم : همین محله ست . دو کوچه پایین تر .
مامان : چه تقدیری دوباره همسایه شدیم .
بحث مامان اینا که کسل کننده بود با نگام دنبال پارمیس گشتم که پیش سونیا نشستنه بود . رفتم پیششون و گفتم : تنها تنها خوب خلوت کردین .
سونیا : تو هم بیا بشین .
من : اوکی تعارف نداریم با هم که . بینشون یه ذره جا بود که به زور خودمو جا دادم .
پارمیس : اه دریا جا قحطه .
من : فک کنم .
پارمیس کم نیاری .
من : می دونی که نمیارم . پایه ی فوتبالی هستید یا نه ؟
سونیا : اه فوتبال و ول کن بحث رو بچسب .
من : چی هست ؟
پارمیس : درباره لاک و اینا .
یه چشم غره رفتم و گفتم واسه اونا وقت زیاده فوتبال و بچسبین .
پارمیس : سه نفری ؟
من : آره مگه چشه . خاک تو سرت کی تا حالا سه نفری فوتبال بازی کرده که ما دومیش باشیم .
آیدا : من چه بدونم خوب پس می خوای با کی بازی کنی ؟
من : عمم
پارمیس اخم کرد و گفت : بنال با کی ؟
من : با پسرا .
پارمیس : به نظرت بیان بازی ؟
من: مجبورشون می کنم بیان .
بلند رو به پسرا اونایی که مردن بیان بازی اونایی هم که نامردن بشینن حرف بزنن .
همه همزمامن بلند شدن که منم یه لبخند خبیث زدم و به حیاط راهنماییشون کردم .
آرش و شایان شدن سرگروه .
آرش و من و کیارش و ساحل تو یه گروه .
شایان و پارمیس و فرید و حسام ( داداش فرید ) هم شدن یه گروه .
آرش : دریا هافبک . ساحل دروازه بان . کیارش دفاع منم حمله .
من : چی و چی تو حمله من می خوام وایسم حمله .
آرش : هافبکم زیادیته .
اخم کردم و گفتم : نشونت می دم .
ِبازی جذابی بود و من هم اینقدر تو کار آرش دخالت کردم که حمله محسوب می شدم آخرشم بازی مساوی شد .
من: نیم ساعت دیگه بازی کنیم برنده مشخص شه .
برو بچ که نفس نفس می زدن : بسته . خسته شدیم . شام حاضره .
من : شکم پرستا .
چیزی نگفتن و رفتن تو منم رفتم و بعد از شستن دست و صورتم با ولع شروع به خوردن کردم .
مامان : دریا سفره رو جمع کن .
من : حوصله ندارم مریم جون جمع می کنه .
مامان چشم غره ای نثارم کرد که خود به خود میز جمع شد .
مهمونا هم یه کم دیگه نشستن و رفتن .
من : مامان برنامه امروز چیه .
مامان : منظورت فرداس ؟
من : آره
مامان : شاید رفتیم خونه عمو اینا .
من : اوکی فعلا .
رفتم اتاقم و خوابیدم .
من : اه من چی بپوشم حالا .
ساحل : آجی اون تونیک گلبهیه بپوش .ن
من : کوتاهه .
ساحل : لباس آبیه .
من : تنگه .
ساحل : لباس قرمزه .
من : جیغه .
ساحل اصلا لباس نپوش .
من : ساحل جونی .
ساحل : بگو .
من : لباس آبیه رو می دی بپوشم .
ساحل : عمرا .
یک ساعت بعد : لاک آبی داری باهاش ست باشه ؟
ساحل : لباسم رو که از چنگم در اوردی از کمد بردار .
من : آجی یه دونه ای .
ساحل : خوب حالا تو هم .
آماده که شدیم رفتیم سمت خونه دایینا .
من : ملیسا بسته .
ملیسا : دریا بزار کارم تموم شه .
من : من نمی خوام تموم شه اه .
ملیسا : تموم .
من : خوب
ملیسا : خوب که خوب
من : برنامه کوه بریزیم دیگه .
ملیسا : اگه می تونی ۱۰ نفر جمع کنی حله .
من : من و تو و آیدا و پارمیس و ساحل و شایان و کیارش و آرش .
ملیسا : دو نفر کمه .
من : دو تا از دوستات رو جمع کن دیگه .
ملیسا : اوکی یه لحظه .
با گوشیش ور رفت و گفت : ۷ تا جمع شد .
من : ماشالله سرعت عمل .
ملیسا چشم غره ای رفت و گفت : سوگل و ساناز و ساجده و آهو و مریم و فاطمه و فریبا میان .
من : جمعا ۱۵ نفریم .
ملیسا : پسرا رو حذف کن
من : آرش که عمرا از برنامه کوه بگذره .
کیارش و شایانم اسم دختر بشنون آویزونن .
ملیسا : پس چاره ای نیست .
من : خوبه فردا ساعت ۵ حرکت .
ملیسا : آره خوبه .
من : خوبه آدرس رو بفرس جایی که می خوایم جمع بشیم رو می گم .
ملیسا : اوکی .
با ذوق بالا و پایبن پریدم : اوف خیلی وقت بود کوه نرفته بودم .
رفتم سمت هال که همه جمع بودن .
من : ما اومدیم .
آرش : خوش نیومدید .
من : نمکدون
ملیسا : بی مزه
مامان : چی شد .
من : مامان فردا می ریم کوه .
مامان : خوبه کیا هستن ؟
من : هفتا از دوستای دانشگاهی ملیسا من و آیدا و ملیسا و پسرا و پارمیس و ساحل .
مامان : پسرا دیگه نمیان جمع دخترونه اس .
آرش : مامان م
دیدگاه ها (۱۵۳)

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

پارت هشتم

{ مافیایی برای من }پارت:۱۰رفت تو اتاق:+سلام یونگی /سلام هیون...

ادامهامیل ذهن:ای بابا چرا می خواستم با بکی صمیمی تر شم😔بکی ذ...

پارت ۱: شروعِ یه ماجراجوییِ دیوانه‌وار!سئول همیشه حس عجیبی ب...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

چند پارتی (درخواستی)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط