{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 30:

پارت 30:
زمان=شب
(ویو کلارا)
پدر و مادر دراکو اومدن و ما همراهشون رفتیم به ایستگاه 9/34 از دیوار رد شدیم و به قطار رسیدیم سوار شدیم و چمدان هامون رو گذاشتیم، برای اینکه بقیه جادوآموزان مشکوک نشن جداگانه نشستیم. وقتی نشستم کسی نبود بعد چند ثانیه دختر آشنایی وارد شد. بعد از کمی نگاه کردن به من گفت: کلارا! خودتی؟ لیندا بود ♡اره خودمم، تو خوبی؟ ٪نمیدونی چقدر به فکرت بودم همیشه لحظه شماری میکردم که ببینمت. داشتیم حرف میزدیم که دراکو اومد ^کلارا؟ ♡بله؟ یک گلسر بهم داد که برای جاسوسی بود ^یادت رفته بود ببریش ♡ببخشید، ممنونم بعد دادن گلسر رفت لیندا به سمتم برگشت ٪نکنه...دوست پسرته؟!♡معلومه که دوست پسرم نیست دیوونه شدی؟! ٪پس چرا بهت کادو داد؟ ♡اوه این برای خودمه فقط فراموش کرده بودم ازش بگیرم. خب من میخوام بخوابم وقتی رسیدیم بیدارم کن ٪اوکی و خوابیدم... کم کم با صدای لیندا از خواب بلند شدم. ٪رسیدیم پاشو بریم. چمدونامون رو برداشتیم و به سمت قایق ها و دریاچه راه افتادیم.
دیدگاه ها (۰)

سناریو پسران اسلیترین=وقتی بهشون میگی بهم فحش انگلیسی یاد بد...

سناریو پسران اسلیترین= وقتی تو کلاس پرفسور اسنیپ پریود میشیپ...

زمان:قبل از فارغ التحصیلی_سن دراکو 15 سن ا/ت 14مکان: سالن اج...

پارت 29=ویو کلارا: صبح با صدای هانتر از خواب بلند شدم دست و ...

رمان:رابطه ی مخفی

(اما تو درمان قلبمی ) part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط