PART
𝐎𝐮𝐫 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐖𝐚𝐬 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐭𝐞𝐧 𝐈𝐧 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝
PART³
(ههجین+)(جونگکوک–)(باریستا@)(مینهو÷)(مینسو×)
ولی اون نمیخواست هرگز دوباره پرونده والدینش رو باز کنه چون فقط خاطرات بدش رو براش تکرار میکرد...همینطور توی فکر بود و وقتی رسید کافه برای تمام تیمش قهوه سفارش داد تا براشون ببره که با حرف و کار باریستا جا خورد،باریستا یه دسته گل گرفت سمت ههجین
+مال منه؟
@اوه فکر کنم سوءتفاهم شد... امروز یه آقایی با قد حدودا 1.80 و موها و چشمای مشکی این دسته گل رو دادن به ما تا بدیم به شما و خب گفتن جیکی مخفف اسمشونه
ههجین کمی فکر کرد...جی کی؟کی میتونست باشه و یهو یاد دیشب افتاد«میتونی جونگکوک صدام کنی»اگر اینطور حساب میکرد همه چیز درست از آب در میومد
+اون مرد نگفت چرا این رو میخواد بدید به من؟
@نه
+مطمئنید من همونیم که میخواسته این دسته گل رو بهش بدین؟
@بله...مگه شما کیم ههجین نیستید؟
هه جین متعجب شد...جونگکوک اسمش رو از کجا میدونه؟
+بله خودمم
@پس درسته
ههجین قهوه ها رو گرفت و حساب کرد و دسته گل رو هم توی دستش نگه داشت و گیج از کافه داشت میرفت بیرون وقتی نزدیک ماشینش بود با صدایی آشنا ایستاد
–خب هدیم رو گرفتی؟
+دلیل این هدیتون چیه؟فکر نمیکنم ما هیچ صنمی داشته باشیم
–اوه حق با توعه اما میتونیم پیدا کنیم
دوباره جونگکوک شروع کرد به دور شدن و ههجین نمیتونست کاری بکنه،سوار ماشینش شد و قهوه ها و دسته گلا رو گذاشت روی صندلی و مشغول رانندگی به سمت اداره شد وقتی رسید پیاده شد و قهوه رو برداشت و خیلی ناخودآگاه دسته گل رو هم برداشت و رفت سمت اداره و قهوه رو داد به هم تیمی هاش
÷اوه اون دسته گل چیه؟
×برای کیه؟
ههجین نگاهی به دستش میکنه..چه مشکلی داشت؟چرا اون رو آورده بود پایین؟
+امممم هیچی کارتون رو بکنید
روز ها میگذشت و ههجین به پرونده ها رسیدگی میکرد و در عین حال برخورد های زیادی با جونگکوک داشت و خب کم کم چیزی بین هردوشون در حال شکل گیری بود تا اینکه یه روز هردو دوباره توی خیابون به هم خوردن و ههجین کلافه برگشت و نگاه طرف مقابلش کرد و با دیدن جونگکوک نفس عمیقی کشید
+خسته نمیشی؟هرجا من میرم هستی
–این خواست خودم نیست!سرنوشته
+سرنوشت؟چیز چرتیه!
–منم همین فکر رو میکردم تا وقتی تو رو دیدمت نه به عشق اعتقاد داشتم و نه سرنوشت اما حالا به هردوش اعتقاد دارم
+قصدت چیه؟من هیچوقت عاشق نمیشم!
–اما اینطور فکر نمیکنم...تو خیلی وقته دلت رو به من باختی همونطور که من باختم
حق با جونگکوک بود اما ههجین نمیخواست قبول کنه پس انکار میکرد...بحثشون ادامه داشت تا وقتی که جونگکوک کم کم به ههجین نزدیک شد و ل.ب هاشون روی هم قرار گرفتن اول هه جین با چشمای درشت شده به جونگکوک نگاه میکرد که چشماش بسته بود اما هیچ تقلایی برای عقب زدنش نداد و بعد که جونگکوک شروع کرد به حرکت دادن ل.ب هاش،ههجین هم همین کار رو انجام داد و چشماش رو بست خودشم نمیدونست چرا اما این کار باعث میشد قلبش که این چند روز حس و حال عجیبی داشته آروم بگیره...
ادامه دارد...
شرطا:✨
10 لایک🌷
5 بازنشر🪷
با اینکه شرطای پارت قبل نرسیده بود گذاشتم پس شرطای این رو برسونید✨دوستتون دارم...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
#جونگکوک #فیک #رمان_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده #بیتیاس
PART³
(ههجین+)(جونگکوک–)(باریستا@)(مینهو÷)(مینسو×)
ولی اون نمیخواست هرگز دوباره پرونده والدینش رو باز کنه چون فقط خاطرات بدش رو براش تکرار میکرد...همینطور توی فکر بود و وقتی رسید کافه برای تمام تیمش قهوه سفارش داد تا براشون ببره که با حرف و کار باریستا جا خورد،باریستا یه دسته گل گرفت سمت ههجین
+مال منه؟
@اوه فکر کنم سوءتفاهم شد... امروز یه آقایی با قد حدودا 1.80 و موها و چشمای مشکی این دسته گل رو دادن به ما تا بدیم به شما و خب گفتن جیکی مخفف اسمشونه
ههجین کمی فکر کرد...جی کی؟کی میتونست باشه و یهو یاد دیشب افتاد«میتونی جونگکوک صدام کنی»اگر اینطور حساب میکرد همه چیز درست از آب در میومد
+اون مرد نگفت چرا این رو میخواد بدید به من؟
@نه
+مطمئنید من همونیم که میخواسته این دسته گل رو بهش بدین؟
@بله...مگه شما کیم ههجین نیستید؟
هه جین متعجب شد...جونگکوک اسمش رو از کجا میدونه؟
+بله خودمم
@پس درسته
ههجین قهوه ها رو گرفت و حساب کرد و دسته گل رو هم توی دستش نگه داشت و گیج از کافه داشت میرفت بیرون وقتی نزدیک ماشینش بود با صدایی آشنا ایستاد
–خب هدیم رو گرفتی؟
+دلیل این هدیتون چیه؟فکر نمیکنم ما هیچ صنمی داشته باشیم
–اوه حق با توعه اما میتونیم پیدا کنیم
دوباره جونگکوک شروع کرد به دور شدن و ههجین نمیتونست کاری بکنه،سوار ماشینش شد و قهوه ها و دسته گلا رو گذاشت روی صندلی و مشغول رانندگی به سمت اداره شد وقتی رسید پیاده شد و قهوه رو برداشت و خیلی ناخودآگاه دسته گل رو هم برداشت و رفت سمت اداره و قهوه رو داد به هم تیمی هاش
÷اوه اون دسته گل چیه؟
×برای کیه؟
ههجین نگاهی به دستش میکنه..چه مشکلی داشت؟چرا اون رو آورده بود پایین؟
+امممم هیچی کارتون رو بکنید
روز ها میگذشت و ههجین به پرونده ها رسیدگی میکرد و در عین حال برخورد های زیادی با جونگکوک داشت و خب کم کم چیزی بین هردوشون در حال شکل گیری بود تا اینکه یه روز هردو دوباره توی خیابون به هم خوردن و ههجین کلافه برگشت و نگاه طرف مقابلش کرد و با دیدن جونگکوک نفس عمیقی کشید
+خسته نمیشی؟هرجا من میرم هستی
–این خواست خودم نیست!سرنوشته
+سرنوشت؟چیز چرتیه!
–منم همین فکر رو میکردم تا وقتی تو رو دیدمت نه به عشق اعتقاد داشتم و نه سرنوشت اما حالا به هردوش اعتقاد دارم
+قصدت چیه؟من هیچوقت عاشق نمیشم!
–اما اینطور فکر نمیکنم...تو خیلی وقته دلت رو به من باختی همونطور که من باختم
حق با جونگکوک بود اما ههجین نمیخواست قبول کنه پس انکار میکرد...بحثشون ادامه داشت تا وقتی که جونگکوک کم کم به ههجین نزدیک شد و ل.ب هاشون روی هم قرار گرفتن اول هه جین با چشمای درشت شده به جونگکوک نگاه میکرد که چشماش بسته بود اما هیچ تقلایی برای عقب زدنش نداد و بعد که جونگکوک شروع کرد به حرکت دادن ل.ب هاش،ههجین هم همین کار رو انجام داد و چشماش رو بست خودشم نمیدونست چرا اما این کار باعث میشد قلبش که این چند روز حس و حال عجیبی داشته آروم بگیره...
ادامه دارد...
شرطا:✨
10 لایک🌷
5 بازنشر🪷
با اینکه شرطای پارت قبل نرسیده بود گذاشتم پس شرطای این رو برسونید✨دوستتون دارم...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
#جونگکوک #فیک #رمان_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده #بیتیاس
- ۱۸۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط