(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۱۱
از زبان باران
_میدونم خاله اما چاره ای نیست
خاله ترجیح داد سکوت کنه....خاله خیلی به ما سر میزد....توی دوران بارداریم همیشه هوامو داشت...تنها کسی که دایی براش مهربون ترین بود همین خاله زری بود...با وارد شدن عمو مرتضی از فکر اومدم بیرون....با دیدن من لبخندی زد و گفت:
_مهرشاد نگفته بود مهمون داریم
با یان حرفش لبخندم و قورت دادم ....خاله عمو رو برد آشپزخونه و همچی رو براش توضیح داد...از هردوشون قول گرفتم که به هیچکس نمیگن....بعد از چند ساعت بالخره ننه رضایت داد بیایم خونه...با وارد شدنش غذا رو بو کشید....
_باران غذا رو تو گذاشتی؟
باخنده گفتم :
_چیه فکر کردی فقط خدم حشم ها غذا درست میکردن....من و زندایی هم خودی نشون میدادیم
با حرف من خنده ی شیرینی کرد و نشست رو تشکچش....بابا هم از سرکار اومد...غذا رو کشیدم و خوردیم....رخت خواب ها رو انداختیم....ننه پهلو به پهلو شد و جوری که بازا نشنوه گفت:
_باران ننه بابات میدونه؟
تا اومدم دهن باز کنم بابا با چشمای بسته گفت:
_ننه باران چیکار میخواد کنه؟
ننه نگاه سوالی به من انداخت ....با تکون دادن سرم بهش فهموندم نگه....بابا چشماش رو باز کرد و نشست رو رخت خوابش ...
_باران بگو...
نفس عمیقی کشیدم...بالخره نمیتونستم قضیه ی کار کردنم رو پنهان کنم....
_بابا من میخوام کار کنم
_لازم...
حرف رو قطع کردم...
_عه بابا منم میخوام یه کار مفیدی انجام بدم...نمیشه مفت بخورم و بخوابم
انگار که بابا این حرف ها تو کتش نمیرفت
_تو بشین نوه ی بابابزرگ رو بزرگ کن....اون بدبخت که پدر نداره حداقل تو براش درست و حسابی مادری کن...
تمام ناراحتیم رو ریختم تو چشمام....
_پس بابا من مجبور برگردم....اینجوری معذبم....ببخشیدکه....
اینسری بابا حرفم رو قطع کرد...
_میری ولی به شرطی که ساعت کاریش کم باشه به بچت هم برسی
انگار نقشم گرفت ....با ذوق یه «چشم» از ته دلم گفتم...
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
خب اینم از این پارت🌌
خوشتون اومد؟
پارت ۱۱
از زبان باران
_میدونم خاله اما چاره ای نیست
خاله ترجیح داد سکوت کنه....خاله خیلی به ما سر میزد....توی دوران بارداریم همیشه هوامو داشت...تنها کسی که دایی براش مهربون ترین بود همین خاله زری بود...با وارد شدن عمو مرتضی از فکر اومدم بیرون....با دیدن من لبخندی زد و گفت:
_مهرشاد نگفته بود مهمون داریم
با یان حرفش لبخندم و قورت دادم ....خاله عمو رو برد آشپزخونه و همچی رو براش توضیح داد...از هردوشون قول گرفتم که به هیچکس نمیگن....بعد از چند ساعت بالخره ننه رضایت داد بیایم خونه...با وارد شدنش غذا رو بو کشید....
_باران غذا رو تو گذاشتی؟
باخنده گفتم :
_چیه فکر کردی فقط خدم حشم ها غذا درست میکردن....من و زندایی هم خودی نشون میدادیم
با حرف من خنده ی شیرینی کرد و نشست رو تشکچش....بابا هم از سرکار اومد...غذا رو کشیدم و خوردیم....رخت خواب ها رو انداختیم....ننه پهلو به پهلو شد و جوری که بازا نشنوه گفت:
_باران ننه بابات میدونه؟
تا اومدم دهن باز کنم بابا با چشمای بسته گفت:
_ننه باران چیکار میخواد کنه؟
ننه نگاه سوالی به من انداخت ....با تکون دادن سرم بهش فهموندم نگه....بابا چشماش رو باز کرد و نشست رو رخت خوابش ...
_باران بگو...
نفس عمیقی کشیدم...بالخره نمیتونستم قضیه ی کار کردنم رو پنهان کنم....
_بابا من میخوام کار کنم
_لازم...
حرف رو قطع کردم...
_عه بابا منم میخوام یه کار مفیدی انجام بدم...نمیشه مفت بخورم و بخوابم
انگار که بابا این حرف ها تو کتش نمیرفت
_تو بشین نوه ی بابابزرگ رو بزرگ کن....اون بدبخت که پدر نداره حداقل تو براش درست و حسابی مادری کن...
تمام ناراحتیم رو ریختم تو چشمام....
_پس بابا من مجبور برگردم....اینجوری معذبم....ببخشیدکه....
اینسری بابا حرفم رو قطع کرد...
_میری ولی به شرطی که ساعت کاریش کم باشه به بچت هم برسی
انگار نقشم گرفت ....با ذوق یه «چشم» از ته دلم گفتم...
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
خب اینم از این پارت🌌
خوشتون اومد؟
- ۷.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط