{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنهابه شعوروغیرت خودت ننازکه من هم

تنهابه شعوروغیرت خودت ننازکه من هم

تبسمی ازعشق وحرمتی ازغیرت وصلابتی

چون کوه دارم

قصه من کوتاه هست دربرابرغریبه ها

اماوقتیکه پای مردانه گی به میان آید

توفقط شاگردتنبل کلاسی

یادت نرودعشق باغرورهمسازنیست

وغیرت باتردیدهیچوقت درکنارهم قرار

نمیگیرند

تعصب ودلدادگی جنسیت سرش نمیشود

وقتی نام ویادقداست تودرمیان باشد

اگرمن جنسم ازبرگ وشبنم گلهای بهاریست

پس بدان بوقت امتحان

توبایددرانتهای کلاس غیرت وعاشقی

جاخوش کنی

آری اگرمــــردبودنم برایت کمی

حقیراست

پس بدان عقل توخاموش

وذهن توبیماراست

دیدگاه ها (۱۴)

ای دور ترین دور ترین دورترین یارباید بنویسم غزلی از غم بسیار...

دید مجنون را شبی لیلا به خواب کاسه ای در دست دارد خیس آبگفت ...

هی ردشوازاین کوچه وهی دل ببرازما. ...

دستم به قلم رفت که سازی بنوازمبا نغمه ی سازم غزلی تازه بسازم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط