تکپارت

تک‌پارت:

وقتی فلیکس سرپرست ا.ت شد

فلیکس همیشه برای من مثل یه سایه‌ی آرام‌بخش بود؛ حتی وقتی دنیا دورم تاریک و سرد شده بود. بعد از اون روز سیاه که پدرم را از دست دادم، حس می‌کردم زمین زیر پام ترک خورده و همه چیز نابود شده. اون روزی که فلیکس به سراغم اومد و گفت که می‌خواد سرپرست من بشه، نمی‌دونستم زندگی‌ام چقدر تغییر خواهد کرد.

او که همیشه جدی و مسئولیت‌پذیر بود، حالا شده بود تکیه‌گاه من. هر روز که می‌گذشت، رابطه‌مون عمیق‌تر و پیچیده‌تر می‌شد. حس می‌کردم بین ما چیزی فراتر از سرپرستی وجود داره، حتی اگر هر دو تلاش می‌کردیم این رو انکار کنیم.

فلیکس همیشه با نگاه‌های پر از مراقبت و گاهی نگرانی به من نگاه می‌کرد. یک شب، وقتی کنارم نشسته بود و صدای باران آرام پشت پنجره می‌بارید، دستش را گرفت و گفت:
«ا.ت، من... نمی‌تونم جلوی این احساس رو بگیرم. فقط می‌خوام بدونی که تو برای من خیلی بیشتر از یه مسئولیت هستی.»

صدایم لرزید اما گفتم:
«منم همین حس رو دارم، فلیکس. این‌که کنار تو باشم، برام معنی زندگی شده.»

اون لحظه همه چیز برای ما روشن شد؛ ما نه فقط سرپرست و تحت سرپرستی، بلکه دو نفر بودیم که عاشقانه همدیگر را می‌خواستند. چالش‌ها و دردهای گذشته هنوز سنگینی می‌کرد، اما با هم بودن، امید به آینده را روشن می‌کرد.

هر روز که می‌گذشت، ما بیشتر به هم نزدیک‌تر می‌شدیم؛ نه فقط با کلمات، بلکه با لمس‌ها و نگاه‌هایی که پر از عشق و تعهد بود. فلیکس برای من فقط یه محافظ نبود، او نیمه‌ی گمشده‌ام بود که همیشه دنبالش می‌گشتم.

و من، ا.ت، در کنار او یاد گرفتم که حتی از دل تاریکی‌ها هم می‌شه نوری روشن کرد، نوری که تنها با عشق و اعتماد می‌درخشه.
دیدگاه ها (۱۰)

تک‌پارت: سکوت تو، صدای قلب منخانه‌مان در سکوتی عمیق فرو رفته...

تک‌پارتی: دوست پسر استاد منآن روز، وقتی نامجون، معلمم، روبرو...

۲. تک‌پارت: وقتی هان کنارتههان همیشه اونجوری بود که وقتی نگا...

تک‌پارت: وقتی لینو تحریک می‌شهاون لحظه که دست‌هام آرام روی ب...

چندشاتی جونگکوک(پارت۶)

سناریو هنتای از زوهاکوتنپارت ۱زوهاکوتن در راه رفتن به خونه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط