تکپارتی دوست پسر استاد من
تکپارتی: دوست پسر استاد من
آن روز، وقتی نامجون، معلمم، روبرویم ایستاد و با چشمانی پر از صداقت و احساس گفت:
«من عاشقت شدم.»
قلبم یکلحظه ایستاد. صدایی که همیشه با احترام به حرفهایش گوش میدادم، حالا بار دیگری داشت؛ بار عشق.
نگاهم در نگاه عمیق او گم شد، و برای اولین بار، من هم آن احساسی را که سالها پنهان بود، پذیرفتم.
با صدایی که کمی لرزان اما پر از یقین بود، گفتم:
«من هم… من هم عاشقت هستم.»
لبخند آرام و گرمش، تمام دنیا را برایم روشن کرد. دیگر نمیترسیدم، دیگر دلم نمیخواست فرار کنم از این حس تازه و شیرین.
هر لحظه کنار او بودن، مثل نغمهای بود که سالها دنبالش بودم.
نامجون دستش را به آرامی گرفت، و گفت:
«از امروز، نه فقط معلمت، بلکه همراهت هستم.»
و من، با قلبی آرام و پر از عشق، پذیرفتم که این مسیر را با او،ادامه میدهم.
آن روز، وقتی نامجون، معلمم، روبرویم ایستاد و با چشمانی پر از صداقت و احساس گفت:
«من عاشقت شدم.»
قلبم یکلحظه ایستاد. صدایی که همیشه با احترام به حرفهایش گوش میدادم، حالا بار دیگری داشت؛ بار عشق.
نگاهم در نگاه عمیق او گم شد، و برای اولین بار، من هم آن احساسی را که سالها پنهان بود، پذیرفتم.
با صدایی که کمی لرزان اما پر از یقین بود، گفتم:
«من هم… من هم عاشقت هستم.»
لبخند آرام و گرمش، تمام دنیا را برایم روشن کرد. دیگر نمیترسیدم، دیگر دلم نمیخواست فرار کنم از این حس تازه و شیرین.
هر لحظه کنار او بودن، مثل نغمهای بود که سالها دنبالش بودم.
نامجون دستش را به آرامی گرفت، و گفت:
«از امروز، نه فقط معلمت، بلکه همراهت هستم.»
و من، با قلبی آرام و پر از عشق، پذیرفتم که این مسیر را با او،ادامه میدهم.
- ۲.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط