{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی از ترسای توی بچگیم این بود که آشغال که از پنجره ماشین

یکی از ترسای توی بچگیم این بود که آشغال که از پنجره ماشین میندازم بیرون نره روی شیشه ی ماشین عقبی جلوی دید راننده را بگیره اونم بخوره به یه ماشین بعد آتیش بگیره و همه بترکن …
یه همچین ذهن روان پریشی داشتم من !
دیدگاه ها (۱)

زندگى مثل برگ درخت میمونه … هان ؟ چه میدونم چرا ؟ همه رو که ...

من اگه دو دقیقه به پایان عُمرم مونده باشه، یه سر میرم تو خون...

تاپ تاپ خمیر شیشه پر پنیر دست کی بالا ؟ مدرسان شریف !!! تلفن...

مامانه من همش دعا میکنه من بچه دار بشم… بهش میگم بجای اینهمه...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲۰/۵

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

رمان تهیونگ

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁹باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۷: پایانِ یک امیدصدایِ ترمزِ شدیدِ...

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط