{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت...

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت...

چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم ..!

استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين!

مقدارى پول درون آن قرار بده ..

شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.
کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.
با گريه فرياد زد : خدايا شکرت !
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى ..
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت ..

✍استاد به شاگردش گفت:
هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى نه بستانی..

الَّلهُمَّ صَلِّ علَےَ مُحَمَّـدٍ وعلَےَ آلِ مُحَمَّـــدٍ
دیدگاه ها (۴)

صدقه جاریه

*إِنّا لِلَّهِ وَإِنّاإِلَيهِ رٰجِعونَ*ما از آن خدا هستیم و ...

داستان

داستان

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد،...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

داستان کوتاهاستادی با شاگردش از باغی میگذشت ..چشمشان به یک ک...

داستان_آموزنده استادی با شاگردش از باغی میگذشت ...چشمشان به ...

بزرگى با شاگردش از باغى میگذشت چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. ...

استادی با شاگردش از باغی میگذشت.چشمشان به یک کفش کهنه افتاد ...

بزرگی با شاگردش از باغی میگذشت.. چشمشان به یک کفش کهنه افتا...

کمی تامل:

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت چشمشان به يک کفش کهنه افتاد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط