THE DIFFERENCE
p49
چند هفته گذشته بود و ته ایل اعدام شده بود..
خیلیا خوشحال بودن و خیلیا ناراحت
امروز.. ات به خونه سیوان دعوت شده بود..
ساعت ۱۲ بود..
دوش گرفت.. و بافتنی سفید و شلوار جین پوشید.. «اسلاید ۲»
با تینت صورتی.. لباشو از بی روح بودن در اورد
و بعد نیم ساعت رسید..
زنگ درو زد و وارد شد
§ سلامممم *لبخند*
+ سلللااااامممم چطورررییییی *لبخند*
§ بیا تووو
وارد خونه شد..
§ چیزی نمیخوری
+ نه
§ نخور
+ کثافت
§ خودتییی
+ عهههه
§ بیا یکم PS5 بزنیم
+ بیا شرط بندی کنیم
§ عووو سر چی
+ هرکی برد باید سه تا از بزرگترین رازشو به اون یکی بگه
§ حله
" یک ساعت بعد.. بعد بازی "
+ عررررررررر نباید میباختمممم چراااااا 😭
§ حیحححح با من در نیوفتتتتت.. حالا رازاتو بگو
دختر هیچ راز خاصی نداشت.. همه چیو به سیوان گفته بود به غیر از یه چیز
+ من همه چی بهت گفتم.. توهم همه چی بهم گفتی
§ راست میگی..
+ ولی یدونه راز دارم..
§ بگووووووو
+ اخه.. میترسم دوستیمون خراب بشه
رفت جلو و دستای دخترو گرفت
§ هرچی باشه نمیتونه جلوی دوستی منو تو رو بگیره
دختر که ضربان قلبش بالا رفته بود..
دو دل بود که بهش اعتراف کنه
+ نه.. وافعا خیلی میترسم
§ میگم هرچیزی باشه نمیتونه دوستی مارو خراب کنه
+ اگه جوابت منفی باشه.. هم دوستیمون نابود میشه هم من افسردگی میگیرم *بغض*
§ اسکلی؟ دارم میگم هیچی جلوی دوستیمونو نمیگیرههههههه
+ خب سیوان.. خواهش میکنم.. التماست میکنم اگه جوابت منفی بود دوستیمونو خراب نکن..
§ سواله یا راز؟
+ هردو
§ خب بگو
ضربان قلب دختر رو صد هزار میزد
+ سیوان.. م.من.. خب راستش.. اممم ع.عاشقتم *با خجالت و استرس*
دختر بعد گفتن این جمله.. سرشو پایین انداخت..
و سرد شدن دست سیوان که تو دستاش بود رو حس کرد..
§ *خنده* برای این استرس داشتی؟
+ اوهوم
§ خب این چه حرفیه.. بنظرت من نمیتونم عاشقت باشم؟
+ ا.اخه من یه هرزم.. که بهم تجاوز شده...
§ چی میگی اون تجاوز که دست خودت نبوده.. تو چه هرزه باشی چه نه.. که نیستی.. منم عاشقتم خو
دختر با ذوق و شوق سرشو بالا اورد
+ ج.جدی میگی؟
§ از وقتی دیدمت عاشقت شدم.. یعنی سه ساله من عاشقتم
دختر خودشو تو بغل پسر انداخت
+ دوست دارمممم *گریه*
§ منم دوست دارم خوشگلممم ... اخه چرا گریه میکنی
با شصتش اشکاشو پاک کرد.. و بوسه ای رو لباش گذاشت
§ امشب پیش من بمون
+ چی؟
چند هفته گذشته بود و ته ایل اعدام شده بود..
خیلیا خوشحال بودن و خیلیا ناراحت
امروز.. ات به خونه سیوان دعوت شده بود..
ساعت ۱۲ بود..
دوش گرفت.. و بافتنی سفید و شلوار جین پوشید.. «اسلاید ۲»
با تینت صورتی.. لباشو از بی روح بودن در اورد
و بعد نیم ساعت رسید..
زنگ درو زد و وارد شد
§ سلامممم *لبخند*
+ سلللااااامممم چطورررییییی *لبخند*
§ بیا تووو
وارد خونه شد..
§ چیزی نمیخوری
+ نه
§ نخور
+ کثافت
§ خودتییی
+ عهههه
§ بیا یکم PS5 بزنیم
+ بیا شرط بندی کنیم
§ عووو سر چی
+ هرکی برد باید سه تا از بزرگترین رازشو به اون یکی بگه
§ حله
" یک ساعت بعد.. بعد بازی "
+ عررررررررر نباید میباختمممم چراااااا 😭
§ حیحححح با من در نیوفتتتتت.. حالا رازاتو بگو
دختر هیچ راز خاصی نداشت.. همه چیو به سیوان گفته بود به غیر از یه چیز
+ من همه چی بهت گفتم.. توهم همه چی بهم گفتی
§ راست میگی..
+ ولی یدونه راز دارم..
§ بگووووووو
+ اخه.. میترسم دوستیمون خراب بشه
رفت جلو و دستای دخترو گرفت
§ هرچی باشه نمیتونه جلوی دوستی منو تو رو بگیره
دختر که ضربان قلبش بالا رفته بود..
دو دل بود که بهش اعتراف کنه
+ نه.. وافعا خیلی میترسم
§ میگم هرچیزی باشه نمیتونه دوستی مارو خراب کنه
+ اگه جوابت منفی باشه.. هم دوستیمون نابود میشه هم من افسردگی میگیرم *بغض*
§ اسکلی؟ دارم میگم هیچی جلوی دوستیمونو نمیگیرههههههه
+ خب سیوان.. خواهش میکنم.. التماست میکنم اگه جوابت منفی بود دوستیمونو خراب نکن..
§ سواله یا راز؟
+ هردو
§ خب بگو
ضربان قلب دختر رو صد هزار میزد
+ سیوان.. م.من.. خب راستش.. اممم ع.عاشقتم *با خجالت و استرس*
دختر بعد گفتن این جمله.. سرشو پایین انداخت..
و سرد شدن دست سیوان که تو دستاش بود رو حس کرد..
§ *خنده* برای این استرس داشتی؟
+ اوهوم
§ خب این چه حرفیه.. بنظرت من نمیتونم عاشقت باشم؟
+ ا.اخه من یه هرزم.. که بهم تجاوز شده...
§ چی میگی اون تجاوز که دست خودت نبوده.. تو چه هرزه باشی چه نه.. که نیستی.. منم عاشقتم خو
دختر با ذوق و شوق سرشو بالا اورد
+ ج.جدی میگی؟
§ از وقتی دیدمت عاشقت شدم.. یعنی سه ساله من عاشقتم
دختر خودشو تو بغل پسر انداخت
+ دوست دارمممم *گریه*
§ منم دوست دارم خوشگلممم ... اخه چرا گریه میکنی
با شصتش اشکاشو پاک کرد.. و بوسه ای رو لباش گذاشت
§ امشب پیش من بمون
+ چی؟
- ۱۶.۸k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط