{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وای به حالت گوش نکنی و بری سراغش اون موقع خودم تیکه تیکه ات ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑦




وای به حالت گوش نکنی و بری سراغش! اون موقع خودم تیکه تیکه ات میکنم
+ تهدید میکنی؟ الان فکر منی یا عشقت؟
- ادم نمیشی نه؟
+ نوچ... خب کاری نداری من برم؟
- هی ببین! خودت خوب میدونی هردومون به این ازدواج راضی نبودیم! ازم توقع نداشته باش مثل یه زوج عاشق باشیم بورام.... من بلد نیستم نقش بازی کنم!
+ بله... میدونم شما فقط با من مشکل دارین
- بورام داری زیاده روی میکنی!
+ هیچ کدوم از اونایی که بیرون نشستن نمیدونن شب تولد 16 سالگیم چه اتفاقی اوفتاده!!! میدونن غرورم رو زیر پا گذاشتم و ازت خواستگاری کردم؟ میدونن عاشقت بودم اما تو اصلا منو نمیبینی؟؟؟؟؟ نه نمیدونن... نمیدونن و برنامه ریختن... نمیفهمی چی میکشم چون عاشق نیستی! به جیهوپ گفته بودی در حد دو تا همخونه باشیم! باشه...اما فقط یه چیزی رو بهم قول بده
+ عصبی چشمام رو بستم! ادامه این بحث فقط باعث یه دعوای جدید میشد... چرا این عشق لعنتی رو خاموش نمیکنی بورام؟... نفس عمیقی کشیدم و گفتم « چه قولی؟
+ اگه با من ازدواج کردی دور بقیه دخترا رو خط بکش!
- وقتی زن داشته باشم چرا باید با یه دختر دیگه باشم؟
+ تو قول بده
- اه بورام دیوونه ام کردی  .. خیلی خب قول میدم ... اما یادت باشه نزاشتی حرفهام رو کامل بکنم
+ وقت زیاد داری! من میرم دیگه!
- خیلی خب...شب خوش
) لایه ای از اشک جلوی دیدم رو گرفته بود! از پله ها پایین اومدم و خوشبختانه کسی پایین نبود! باید قوی میشدم... باید قوی میشدم و یونگی رو بدست میوردم... آجوما تنها کسی بود که اونشب متوجه حال بدم شد و ماجرا رو فهمید...اون موقع بهم گفت به جای گریه و زاری قوی بشم و یونگی رو بدست بیارم... خسته بودم! از اینکه اینقدر زود گریه میکردم! از اینکه اینقدر ضعیف بودم.... آهی کشیدم و سوار ماشین شدم اما همین که خواستم ماشین رو روشن کنم در ماشین باز شد و یونگی کنار جا گرفت... با چشمای گرد شده بهش خیره شدم که گفت
- دستت رو بیار  جلو... یه چیزی رو جا گذاشتی
+ چی؟ من چیزی جا...
~حرفش با قرار گرفتن حلقه ای کف دستش ناقص موند... با تعجب به دستش خیره شد... حالا به این نتیجه رسیده بود یونگی اصلا شبیه مردای دیگه نیست! موجودی عجیب و ناشناخته به نام مین! سوالی نگاهش رو به یونگی دوخت که گفت
- امشب! عملا از تو خاستگاری کردن و نامزد من شدی... با این حساب باید یه نشون داشته باشی تا بدونن مال منی.... اینو دستت کن و امیدوارم بچه بازی در نیاری و بخواهی گم و گورش کنی...
+ داشتم حرفهای چند دقیقه پیشش رو هضم میکردم که گونه ام رو بوسید و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گذاشت و رفت
دیدگاه ها (۲)

خوب دیگه به مناسبت روز دختر براتون طبق قولی که داده بودم تا ...

بچه ها به پایتون می افتم لطفاً حمایتش کنید فیکاش عالیه اما ا...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑥+ یونگی در قلبش رو برای هر کسی باز نمیکنه... وقتی ربک...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑤وئول میبینی؟ میبینی چطور عذابم میده؟ مگه من از پنی و ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⓪- با این حرف بورام سرم رو بالا اوردم و به در نگاه کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط