من موندم و یه حلقه با طرح گربه و گونه ای که به خاطر ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⑧
من موندم و یه حلقه با طرح گربه و گونه ای که به خاطر بوسه یونگی سرخ شده بود.... ایشششششششش اختلال دو قطبی داری مگهههه؟؟؟؟ این چه کاری بود کرد اخه...
~هنوز تو شک حرکت یونگی بود که در ماشین با شتاب باز شد و کسی که فکرش رو نمیکرد جلوی چشماش ظاهر شد.... چنان جیغی کشید که پرنده های نداشته عمارت به پرواز در اومد!
+ یا حضرت بابا نوئللللللللللللللللل
& وئول از بورام یه سال بزرگتر بود و صد البته عاقل تر... لجبازی و بی احتیاطی های بورام نداشت و یه جورایی جای خواهر بزرگش رو داشت.... توی تراس اتاق مهمان نشسته بودیم و چای میخوردیم... نمیدونستم چطوری سر صحبت رو باز کنم که وئول دست به کار شد
£ نسبت به دوسال پیش جذاب تر شدین رئیس جانگ
& تو هم همین طور وئول... بهتره وقتی بیرون از شرکتیم جیهوپ بمونم... بهتر نیست؟
£ *لبخند... اگه مشکلی باهاش نداری چرا که نه...
& ^^نه بابا چه مشکلی... آممم وئول میتونم یه سوال بپرسم؟
&ما دو تا که با هم کاری نداریم...
£معمولا هم وقتی بورام دست گل به آب میداد از من کمک میخواستی...
£خب بفرما میدونم درباره بورامه
& اونکه صد در صد به خاطر سابقه درخشان بورام فرصت دیداری بدون این موضوع رو نداشتیم اما بدون این...هیچی از ارزش تو پیش من کم نمیکنه
£ ممنونم... خب سوالت رو بپرس هوسوکا
& شاید اگه یه نفر دیگه بود زود صمیمی میشد و اسم کوچیکم رو صدا میکرد اما وئول بی جنبه نبود! لبخندی کنج لبم نشست و فنجان چایم رو روی میز گذاشتم و گفتم « احتمالا بورام راجب این موضوع نظرش رو به تو گفته... ترسم از اینه که چطور با این موضوع کنار میاد... نگرانم بلایی سر خودش بیاره... میدونی که.... سابقه اشم داره...
£ گاهی اوقات به بورام حسودیم میشد! جیهوپ بیشتر از خودش به بورام اهمیت میداد... رابطه شیرینی داشتن... به آسمون خیره شدم و گفتم « اره... گفته نظرش چیه ... اما یه چیزی هست که تو از اون بی خبری هوسوکا
& چی؟ یادم نمیاد بورام چیزی رو ازم مخفی کرده باشه
£ اره بورام هیچ وقت دوست نداشت چیزی رو ازت پنهان کنه و خب همیشه وقتی هم پنهان کاری میکرد تو مچش رو میگرفتی... میتونم بگم تنها چیزیه که ازت مخفی کرده همین رازیه که چند سال همراه خودم نگه داشتمش اما لازمه الان اینو بدونی....
& داری نگرانم میکنی وئول!
£ سه روز قبل از تولد 16 سالگیش بورام بهم خبر داد عاشق یونگی شده! از اون عشق های آتشین دوران دبیرستان که جونشم براش میداد... اما نگران این بود که یونگی ردش کنه... معتقد بود اگه رد بشه و تو هم ماجرا رو بفهمی ممکنه دوستی چندین سالتون رو خراب کنه برای همین از من خواست تو رو به یه کاری مشغول کنم
من موندم و یه حلقه با طرح گربه و گونه ای که به خاطر بوسه یونگی سرخ شده بود.... ایشششششششش اختلال دو قطبی داری مگهههه؟؟؟؟ این چه کاری بود کرد اخه...
~هنوز تو شک حرکت یونگی بود که در ماشین با شتاب باز شد و کسی که فکرش رو نمیکرد جلوی چشماش ظاهر شد.... چنان جیغی کشید که پرنده های نداشته عمارت به پرواز در اومد!
+ یا حضرت بابا نوئللللللللللللللللل
& وئول از بورام یه سال بزرگتر بود و صد البته عاقل تر... لجبازی و بی احتیاطی های بورام نداشت و یه جورایی جای خواهر بزرگش رو داشت.... توی تراس اتاق مهمان نشسته بودیم و چای میخوردیم... نمیدونستم چطوری سر صحبت رو باز کنم که وئول دست به کار شد
£ نسبت به دوسال پیش جذاب تر شدین رئیس جانگ
& تو هم همین طور وئول... بهتره وقتی بیرون از شرکتیم جیهوپ بمونم... بهتر نیست؟
£ *لبخند... اگه مشکلی باهاش نداری چرا که نه...
& ^^نه بابا چه مشکلی... آممم وئول میتونم یه سوال بپرسم؟
&ما دو تا که با هم کاری نداریم...
£معمولا هم وقتی بورام دست گل به آب میداد از من کمک میخواستی...
£خب بفرما میدونم درباره بورامه
& اونکه صد در صد به خاطر سابقه درخشان بورام فرصت دیداری بدون این موضوع رو نداشتیم اما بدون این...هیچی از ارزش تو پیش من کم نمیکنه
£ ممنونم... خب سوالت رو بپرس هوسوکا
& شاید اگه یه نفر دیگه بود زود صمیمی میشد و اسم کوچیکم رو صدا میکرد اما وئول بی جنبه نبود! لبخندی کنج لبم نشست و فنجان چایم رو روی میز گذاشتم و گفتم « احتمالا بورام راجب این موضوع نظرش رو به تو گفته... ترسم از اینه که چطور با این موضوع کنار میاد... نگرانم بلایی سر خودش بیاره... میدونی که.... سابقه اشم داره...
£ گاهی اوقات به بورام حسودیم میشد! جیهوپ بیشتر از خودش به بورام اهمیت میداد... رابطه شیرینی داشتن... به آسمون خیره شدم و گفتم « اره... گفته نظرش چیه ... اما یه چیزی هست که تو از اون بی خبری هوسوکا
& چی؟ یادم نمیاد بورام چیزی رو ازم مخفی کرده باشه
£ اره بورام هیچ وقت دوست نداشت چیزی رو ازت پنهان کنه و خب همیشه وقتی هم پنهان کاری میکرد تو مچش رو میگرفتی... میتونم بگم تنها چیزیه که ازت مخفی کرده همین رازیه که چند سال همراه خودم نگه داشتمش اما لازمه الان اینو بدونی....
& داری نگرانم میکنی وئول!
£ سه روز قبل از تولد 16 سالگیش بورام بهم خبر داد عاشق یونگی شده! از اون عشق های آتشین دوران دبیرستان که جونشم براش میداد... اما نگران این بود که یونگی ردش کنه... معتقد بود اگه رد بشه و تو هم ماجرا رو بفهمی ممکنه دوستی چندین سالتون رو خراب کنه برای همین از من خواست تو رو به یه کاری مشغول کنم
- ۱.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط