{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادوارد هشتم ,

ادوارد هشتم ,
بزرگترین پادشاهی جهان رو داشت...
اون به هشتادو چند سالگی فکر می کرد...
 هشتادوچند سالگی ,
وقتیه که هر چیزی معنای واقعی خودش رو پیدا می کنه...
جای چشم زیبا رو نگاه می گیره،
جای لب های غنچه رو لبخند ,
و جای دست های لطیف رو نوازش...
ادوارد هشتم ,
پادشاهی بریتانیا رو واسه بودن با زنی که نمی تونست ملکه بشه رها کرد...
جای کاخ های لندن رو ,
اتاق اون زن گرفت...
جای ثروت اسکاتلند رو لبخندش،
جای سفرهای دور ودراز رو قدم زدن باهاش،
جای مجلل ترین رستوران ها رو یک فنجان چای همراهش...

تا حالا به هشتادوچند سالگی فکر کردی؟ 
اگه پیر بشی و اونی که می خوای کنارت نباشه،
جای همه چیز خالیه،
خالیِ خالی...

#روزبه_معین
دیدگاه ها (۲)

dark life = ۳۷

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

زیبای کوچک فریبکار

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتتصویر جلوی چشم‌های هیونجین ثا...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

برادر ناتنی

چند پارتی

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

بازی با آتیش

پیمان نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط