{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ⁶

برای لحظه ای هیچ‌کدام چیزی نگفتند ، فقط به یکدیگر خیره شدند ، انگار هردو کششی نسبت به هم احساس می‌کردند اما جرات گفتنش را ندارند . ناگهان جونگکوک نگاهش را پایین انداخت ، احساس معذب بودن کرد و کمی گونه هایش سرخ شد . بالاخره با لبخند کوتاهی لیوان را کمی جلوتر هل داد.
جونگکوک :قهوه...سرد میشه
صدای پسر باعث شد تهیونگ از فکر بیرون بیاد ، آروم پلک زد و لیوان رو برداشت
تهیونگ : ممنون.
جونگکوک فقط لبخند زد و دوباره مشغول آماده کردن سفارش مشتری بعدی شد . تهیونگ کنار پنجره نشست ، بخار آمریکانو آرام از لیوان بالا می‌رفت ،برای اولین بار یک جرعه نوشید . مزه اش تلخ...اما عجیب بود. حس می‌کرد قبلاً هم...روبه‌روی همین پسر نشسته...و چیزی گرم نوشیده ، نه آمریکانو...چیز دیگری ؛چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست . ظرف‌های سفالی ، بخار چای نور طلایی خورشید که از پنجره‌های چوبی عمارت داخل می‌تابید ، پسری با لباس خدمتکار که با احترام فنجان را جلویش می‌گذاشت .اما قبل از اینکه چهره‌اش را ببیند...همه چیز محو شد. تهیونگ سریع چشم‌هایش را باز کرد و دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
تهیونگ : لعنتی...
زیر لب زمزمه کرد.
همان موقع...جونگکوک که داشت سفارش مشتری دیگری را آماده می‌کرد، ناخودآگاه نگاهی به تهیونگ انداخت، هنوز همانجا نشسته بود ، ولی برخلاف بقیه‌ی مشتری‌ها...نه با گوشی‌اش کار می‌کرد و نه به اطراف نگاه می‌کرد. فقط...گاهی بی‌اختیار به او خیره می‌شد
جونگکوک این مرد... چرا اینقدر عجیبه؟!
با خودش زمزمه کرد
چند دقیقه بعد...کافه کمی خلوت‌تر شد ، همکار جونگکوک که کنار دستگاه قهوه ایستاده بود، آروم با آرنج بهش زد
ناتالی ( همکار جونگکوک ، دختره ) : اون مشتریه از وقتیه اومده، فقط داره تو رو نگاه می‌کنه
جونگکوک با تعجب برگشت . تهیونگ این بار سریع نگاهش را از او گرفت و وانمود کرد مشغول نوشیدن قهوه است. ناتالی خندید و جوری که فقط جونگکوک بشنوه زمزمه کرد
ناتالی : فکر کنم خوشت اومده ازش
جونگکوک اخم ریزی کرد
جونگکوک: چرت نگو.
ولی...ناخودآگاه گونه‌اش کمی سرخ شد . تهیونگ آخرین جرعه‌ی قهوه را نوشید و از جایش بلند شد ، به سمت پیشخوان رفت . لیوان خالی رو روی میز گذاشت و چند ثانیه سکوت کرد ، انگار داشت دنبال کلمات میگشت .
تهیونگ: ممنون
جونگکوک لبخند کوتاهی زد
جونگکوک: خواهش می‌کنم
تهیونگ چند قدم برداشت...اما ناگهان ایستاد و بدون اینکه برگردد پرسید....
تهیونگ: همیشه شیفتت همین موقعه؟
جونگکوک کمی جا خورد
جونگکوک: آ....آره... بیشتر روزا همین ساعت اینجام
تهیونگ فقط سری تکان داد
تهیونگ: باشه
همان لحظه تلفن تهیونگ زنگ خورد ، روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد "کای" ،تهیونگ تماس را رد کرد اما دوباره زنگ خورد ، اخم کرد و گوشی را جواب داد
تهیونگ: چیه؟
صدای مضطرب کای از آن طرف خط آمد
کای: تهیونگ... همین الان باید برگردی
تهیونگ: چرا؟
کای: یکی از انبارامون لو رفته
تهیونگ برای اولین بار رنگش پرید ، بی‌اختیار نگاهی به جونگکوک انداخت که مشغول تمیز کردن دستگاه قهوه بود و هیچ خبری از دنیای واقعیه تهیونگ نداشت
تهیونگ: دارم میام
و تماس را قطع کرد
قبل از اینکه از کافه بیرون برود...یک بار دیگر برگشت و به جونگکوک نگاه کرد انگار دلش نمی‌خواست بره اما مجبور بود
پشت سرش زنگ بالای در دوباره به صدا درآمد و نشان از این بود که تهیونگ از کافه خارج شد . جونگکوک بی‌اختیار رفتن او را دنبال کرد ، نمی‌دانست چرا...اما حس عجیبی می‌گفت "این آخرین باری نیست که آن مرد را می‌بیند"


...ادامه دارد

اینم به مناسبت ۱۰۰ تایی شدنمون🎀
دیدگاه ها (۷)

۱۰۰ تاییمون مبارک :) بلاخره دوباره ۱۰۰ تا شدیمممم✨🎀قربونتون ...

LOOKING FOR YOUPART : ⁵۶ جولای ۲۰۲۶کای فلش مموری را روی میز ...

« Queen of My Heart »Part 1صدای زنگ بالای درِ کافه برای چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط