ظهور ازدواج

ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۹۱ (⁠♡)




و تلخ گفت: فك نكني بهش خوش میگذرههاا..هزار برابر تك تك ما درد میکشه...همه دردهاي ما رو درد خودش میدونه چون خودش خالق این بازیه.. جیمین بیرون سرفه زد. نیکول به در نگاه کرد و گفت از اینکه همه چیز رو توي خودش تلنبار میکنه دلم میگیره بغض بدي به گلوم چنگ زد. راست میگه.. سرشو کج کرد و نگام کرد و گفت: فك نكن بفهمي راحت تره میشه..وقتي بفهمي تازه كابوسات شروع میشه.. و نفسش رو خيلي عميق بيرون داد. با بغض چرخیدم و به سقف نگاه کردم تا بالاخره و بعد كلي تقلا و تلاش و فکر اشفته خوابم برد. جیمین : -الا.. غرق خواب چشمامو به هم فشردم.
جیمین : خوابي هنوز؟ دختر لنگ ظهره ها... خواب آلود و گنگ از سرمای غیر منتظره اتاق به زور چشمامو باز کردم. به کنارم نگاه کردم که جاي نيکول خالي بود. اتاق خيلي غيرمنتظره سرد بود. چه خبره؟
گنگ به بالکن نگاه کردم. پرده کشیده شده بود ولي هوا عجيب سفید و روشن بود. متعجب و اروم بلند شدم رفتم سمت بالکن و پرده رو کنار زدم. از دیدن برفي که گوله گوله میبارید شوکه دستمو به دهنم گرفتم. واي خداا... داره برف میاد.. برررف.. خيلي شاد و متعجب خندیدم و دویدم بیرون که جیمین رو دیدم که با لباس بیرون جلوي در بود و دستش.. شوکه به لباس ياسي خوشگلم نگاه کردم که کاملاً تمیز و مرتب روي رخت اویز بود و روکش خوشکشویی روش کشیده شده بود. خداي من.. برده بودش خشکشویی.. با ذوق خيلي شديدي به پیرهنم نگاه کردم که انداختش روي صندلی اپن و گفت: چه عجب بیدار شدي.. با شوق رفتم پیرهنم رو برداشتم و نگاش کردم. اخ.. از تمیزیش خيلي خيلي خوشحال شدم و گفتم: واااي..مرس با لبخند رفت سمت مبلا... شاد خوب شده.عین اولش يهو يادم اومد لباسم تو اتاقم بود.. يعني گنگ نگاش کردم يعني اومده بود تو اتاقم و برش داشته بود؟ گنگ گفتم:نیکول کجاست؟ در حالیکه کتشو در میاورد گفت:صبح زود رفت.. متعجب گفتم صبح زود؟؟ اصلا متوجه نشدم... رو مبل نشست. تو بیدار بودي وقتي داشت میرفت؟ روزنامه روی میز رو برداشت و گفت اره
ابرو بالا انداختم و گفتم روز تعطیل اول صبح هر دو بیدار شدین که چي؟ لبخند زد و گفت عادته.. مادرم مجبورمون میکرد هر روز صبح زود بیدار شیم عادت کردیم متعجب گفتم حتي روزاي تعطيل؟
دیدگاه ها (۴)

ادامه جیمین : -مخصوصاً روزاي تعطيل.. گنگ سر تکون دادم و گفتم...

) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۹۲ (⁠♡). یهو یاد برف افتادم و ه...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۹۰ (⁠♡) نفسش رو بیرون داد. وا...

ادامه ... نصفه شب تو هم خواب نما میشه من میترسم.. شرمنده و گ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۱شوکه چشمامو گرد کردم و متعج...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۳ اروم منو یه کم از خودش دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط