" Win on love"
" Win on love"
Love wins in the end?
Part:2
همینطور غر میزد و از کنار مغازه ها رد میشد ،گنار یه مغازه ایستاد و به عروسک های داخل ویترین نگاه کرد که صدای داد هیونگش و شنید و به سمت صدا برگشت ..
جیمین:مردک کور نمیبینی دارم رد میشم؟
ناشناس:واا من باید ببینم؟ تو محکم خوردی تو سینم و افتادی
جیمین:میتونستی هواست باشه نیوفتمممم
ناشناس :به من چه بچه پرو
قبل از اینکه جیمین حرفی بزنه مشت کوک توی صورت ناشناس خالی شد.
جیمین دست کوک و گرفت
جیمین:داری چیکار میکنی.؟
کوک با اخم و سردی تمام به سمت جیمین برگشت
کوک:تو چرا دنبال من راه افتادی؟
ناشناس مشتشو آورد بالا که جیمین و بزنه ولی قبل از اون با صدایی رسا مشتش توی هوا باقی موند
تهیونگ: هی هی میبینم اون بچه ای که امشب باهاش مسابقه دارم خیلی زبون دراز شده.
به سمت کوک قدم برداشت و رو به روش وایساد.
کوک با اون قامت بلند و بدن ورزیده در مقابل اون ریز و نحیف بود تهیونگ کمی خم شد که هم قد کوک بشه و چونه کوک و با نوازش گرفت.
تهیونگ: تو خیلی برا صنعت بوکس ضعیف و کوچولویی. مشت من خیلی قرار درد آور باشه بهتره امشب نبینمت.
کوک به درون چشمای خالی ته نگاهی انداخت و خنده ای بلند کرد
کوک:بازی برد و باخت داره.
تهیونگ:اما بازی من دو سر برده
و چونه کوک و رها کرد
داد جیمین بلند شد
جیمین:مرتیکه احمق فکر میکنی کی هستی با داداش من اینجوری حرف میزنی . ناشناس دوم که یونگی بود نگاهی به جیمین کرد
یونگی:هی بچه تمو...
قبل اینکه حرفش تموم بشه ایندفعه مشت جیمین توی صورتش خالی شد .
جیمین:به من نگو بچه
اخمی کرد و دست کوک و گرفت
تهیونگ:شرط ببند. بلند گفت
کوک نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:سر چی شرط ببندم؟ من برعکس تو که خیلی دارایی تازه وارد این رویام شدم
ته خندید و یونگی نگاهی به جیمین کرد
یونگی: سر برادرت .
کوک....
یومی:
شرط میزاریم،
۵ لایک
3 تا بازنشر
5تا کامنت
Love wins in the end?
Part:2
همینطور غر میزد و از کنار مغازه ها رد میشد ،گنار یه مغازه ایستاد و به عروسک های داخل ویترین نگاه کرد که صدای داد هیونگش و شنید و به سمت صدا برگشت ..
جیمین:مردک کور نمیبینی دارم رد میشم؟
ناشناس:واا من باید ببینم؟ تو محکم خوردی تو سینم و افتادی
جیمین:میتونستی هواست باشه نیوفتمممم
ناشناس :به من چه بچه پرو
قبل از اینکه جیمین حرفی بزنه مشت کوک توی صورت ناشناس خالی شد.
جیمین دست کوک و گرفت
جیمین:داری چیکار میکنی.؟
کوک با اخم و سردی تمام به سمت جیمین برگشت
کوک:تو چرا دنبال من راه افتادی؟
ناشناس مشتشو آورد بالا که جیمین و بزنه ولی قبل از اون با صدایی رسا مشتش توی هوا باقی موند
تهیونگ: هی هی میبینم اون بچه ای که امشب باهاش مسابقه دارم خیلی زبون دراز شده.
به سمت کوک قدم برداشت و رو به روش وایساد.
کوک با اون قامت بلند و بدن ورزیده در مقابل اون ریز و نحیف بود تهیونگ کمی خم شد که هم قد کوک بشه و چونه کوک و با نوازش گرفت.
تهیونگ: تو خیلی برا صنعت بوکس ضعیف و کوچولویی. مشت من خیلی قرار درد آور باشه بهتره امشب نبینمت.
کوک به درون چشمای خالی ته نگاهی انداخت و خنده ای بلند کرد
کوک:بازی برد و باخت داره.
تهیونگ:اما بازی من دو سر برده
و چونه کوک و رها کرد
داد جیمین بلند شد
جیمین:مرتیکه احمق فکر میکنی کی هستی با داداش من اینجوری حرف میزنی . ناشناس دوم که یونگی بود نگاهی به جیمین کرد
یونگی:هی بچه تمو...
قبل اینکه حرفش تموم بشه ایندفعه مشت جیمین توی صورتش خالی شد .
جیمین:به من نگو بچه
اخمی کرد و دست کوک و گرفت
تهیونگ:شرط ببند. بلند گفت
کوک نگاهی به تهیونگ کرد.
کوک:سر چی شرط ببندم؟ من برعکس تو که خیلی دارایی تازه وارد این رویام شدم
ته خندید و یونگی نگاهی به جیمین کرد
یونگی: سر برادرت .
کوک....
یومی:
شرط میزاریم،
۵ لایک
3 تا بازنشر
5تا کامنت
- ۸۳۷
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط