BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_چهل_و_نهم
تهیونگ- نمیخوای بس کنی؟
[هی دختر، تو خدمتکار خونه ای ها!] دیگه بهش نگاه نکردم، برعکس خیلی خجالت کشیدم.
توی راه پله ها، که من و به اتاقش میبرد فقط لبم و میگزیدم.
روی تخت خودم گذاشتم.
من- هی،، ببخشید. اقا. من و ...
تهیونگ- تو رو چی؟
من- هیچی
خواستم بلند شم که یک تلنگر توی ذهنم گفت الان نه. میخواستم برم اتاق خودم تا راحت باشم، اما اگه الان میرفتم قطعا تهیونگ راهم و میبست.
یک نگاهی زیر چشمی بهم کرد، ولی هیچی نگفت.
پشتش و بهم کرد تا لباسش و عوض کنه.
من- اِی اِی اِی! اقا من اینجام!
بالش و برداشتم تا جلوش چشمام بگیرم.
(قهقهه کوچیک)تهیونگ- هی حواسم هست.
من- میبینم حواست هست!
تهیونگ فقط به یک خنده جوابم داد. فکر کنم منظورش این بود که دوباره فازت عوض شده.
یکم که گذشت، من منتظر بودم که بهم بگه بالش و بزار کنار، اما هیچی نگفت
من- اها، چیکار کنم؟
هیچ صدایی نیومد. دوباره تکرار کردم
من- اهاااااااای؟
حس کردم بلوزم از روی شکمم داره بالا میره. بالش و به کنار پرت کردم که دیدم تهیونگ بدون لباس داره بدنم و نوازش میکنه.
از این صحنه صدام ایست کرد، دیگه هیچ حرفی نداشتم بگم. فقط از استرس نفسای تندی میزدم.
تهیونگ به چشمام خیره بود، از طرز نگاهش فهمیدم که متوجه حالم هست. برای همین، بجای اینکه به بالا دادن لباسم ادامه بده،، اومد و کنارم دراز کشید.
در گوشم زمزمه وار گفت
تهیونگ- بیبی، خیلی خسته ام، بیا بخوابیم.
هیچ حرفی یا تکونی نمیخوردم، فقط چشمام گرد شده بود به روبه رو نگاه میکردم.
تهیونگ بازو های سفتش و دور شونه هام دور داد.
اصلا تکون نخوردم تا کم کم سرم و به سمتش دور دادم.
مثل شاهزاده های دیزنی بود، البته از اونا هم قشنگ تر. حس میکردم الانه که بلند شم با دستام دور گردنش حلقه کنم و کل بدنش و ببوسم. جذابیتی که این مرد برای دلبردن من داشت رو هیچکس نداره.
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_چهل_و_نهم
تهیونگ- نمیخوای بس کنی؟
[هی دختر، تو خدمتکار خونه ای ها!] دیگه بهش نگاه نکردم، برعکس خیلی خجالت کشیدم.
توی راه پله ها، که من و به اتاقش میبرد فقط لبم و میگزیدم.
روی تخت خودم گذاشتم.
من- هی،، ببخشید. اقا. من و ...
تهیونگ- تو رو چی؟
من- هیچی
خواستم بلند شم که یک تلنگر توی ذهنم گفت الان نه. میخواستم برم اتاق خودم تا راحت باشم، اما اگه الان میرفتم قطعا تهیونگ راهم و میبست.
یک نگاهی زیر چشمی بهم کرد، ولی هیچی نگفت.
پشتش و بهم کرد تا لباسش و عوض کنه.
من- اِی اِی اِی! اقا من اینجام!
بالش و برداشتم تا جلوش چشمام بگیرم.
(قهقهه کوچیک)تهیونگ- هی حواسم هست.
من- میبینم حواست هست!
تهیونگ فقط به یک خنده جوابم داد. فکر کنم منظورش این بود که دوباره فازت عوض شده.
یکم که گذشت، من منتظر بودم که بهم بگه بالش و بزار کنار، اما هیچی نگفت
من- اها، چیکار کنم؟
هیچ صدایی نیومد. دوباره تکرار کردم
من- اهاااااااای؟
حس کردم بلوزم از روی شکمم داره بالا میره. بالش و به کنار پرت کردم که دیدم تهیونگ بدون لباس داره بدنم و نوازش میکنه.
از این صحنه صدام ایست کرد، دیگه هیچ حرفی نداشتم بگم. فقط از استرس نفسای تندی میزدم.
تهیونگ به چشمام خیره بود، از طرز نگاهش فهمیدم که متوجه حالم هست. برای همین، بجای اینکه به بالا دادن لباسم ادامه بده،، اومد و کنارم دراز کشید.
در گوشم زمزمه وار گفت
تهیونگ- بیبی، خیلی خسته ام، بیا بخوابیم.
هیچ حرفی یا تکونی نمیخوردم، فقط چشمام گرد شده بود به روبه رو نگاه میکردم.
تهیونگ بازو های سفتش و دور شونه هام دور داد.
اصلا تکون نخوردم تا کم کم سرم و به سمتش دور دادم.
مثل شاهزاده های دیزنی بود، البته از اونا هم قشنگ تر. حس میکردم الانه که بلند شم با دستام دور گردنش حلقه کنم و کل بدنش و ببوسم. جذابیتی که این مرد برای دلبردن من داشت رو هیچکس نداره.
#رمان#Roman
- ۱.۷k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط