.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹¹.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
یونگی رفت سمتش و کنارش نشست، بدون اینکه حتی نگاهش کنه بیشتر به پشتی مبل تکیه داد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
_ چی شد که بالاخره تصمیم گرفتی پاشی بیای؟
جیمین خیره به انگشتای قفل شده اش گفت:
_ گفتم حداقل روز تولدش کنارش باشم.
نگاه جین و نامجون ناخودآگاه سمتشان کشیده شد.
هردو ساکت به مکالمه گوش میدادند.
یونگی اخم کم رنگی زد و جدی لب زد:
_ اگه قراره دوباره بری... ترجیح میدم دیگه نزدیک دخترم نشی.
جین با تعجب به یونگی نگاه کرد.
لحنش زیادی جدی بود.
یونگی ادامه داد:
_ دلم نمیخواد دوباره چشمانتظار برگشتنت بمونه و خودش رو گول بزنه...
پس اگه رفتنیای، قبل از اینکه دوباره بهت وابسته بشه، بیصدا برو!
جیمین نفس عمیقی کشید، سرش را به پشتی مبل تکیه داد و خیره به سقف گفت:
_ قرار نیست دیگه تنهاش بذارم.
نامجون نگاهش رو سریع سمت جیمین برگردوند.
_ سعی میکنم همچی رو درست کنم...دیگه نگران نباش
یونگی نگاهش را سمت پنجره چرخاند.
تاریکی شب پشت شیشهها گسترده شده بود.
بعد آرام گفت:
_ خوشحالم که... سعی میکنی دوباره خودت باشی.
جیمین ناگهانی خندۀ کوتاهی کرد.
سرش را آرام تکان داد و با صدایی بم و جدی گفت:
_ من کسی که بودم رو خیلی وقته دفن کردم...حالا میخوام رویِ جدیدم رو به نمایش بزارم!
و دوباره سکوت روی سالن افتاد؛
سکوتی که فقط نور زرد کمرنگ خانه و صدای نفسهای آرامشان آن را میشکست.
.
.
.
( دو روز بعد)
صدای لاستیکهای ون مشکی روی زمین خیس پیچید و درست مقابل زندان متوقف شد.
ساختمان عظیم و سرد زندان زیر نور سفید پروژکتورها ترسناکتر از همیشه به نظر میرسید.
تهیونگ از پشت شیشه های دودی ون نگاه کلی به زندان انداخت، سپس آروم ایرپادش رو لمس کرد و گفت:
_ ما جلوی ورودی هستیم، مدیر تو اتاقِ؟
طولی نکشید صدایِ سرد مرد از پشت خط پیچید:
_ آره...فقط حواستون به سربازا باشه
تهیونگ سری تکون داد انگار میتونست ببینتش، بعد نگاهش رو به صندلی روبرو که جونگکوک نشسته بود داد و گفت:
_ همچی حله
جونگکوک آدامس داخل دهنش رو باد کرد و با هیجان ساختگی دستی به موهاش کشید و گفت:
_ خیله خب، بزن بریم!
در ون رو باز کردن و هر دو پیاده شدن، تهیونگ جلو تر از جونگکوک سمت سربازایی که با اسلحه های داخل دستشون نگهبانی ورودی رو میکردن رفت و جلوشون ایستاد.
یکی از سربازا با نگاه عجیبی از سرتا پا انداخت و نزدیکشون شد و گفت:
_ زمان ملاقات با زندانی ها تموم شده آقا.. واسه چی اینجایید؟
تهیونگ بی هیچ لبخندی، خشک و رسمی جواب داد:
_ ما با مدیر زندان ملاقات داشتیم.
سرباز نگاه دقیقی بهش کرد و بی حرف آرام بی سیمِ کناره لباسش رو جلوی دهنش برد و گفت:
_ 𝟎𝟗𝟗 صحبت میکنه...دو نفر اومدن و میگن میخوان مدیر رو ببینن.
تهیونگ نیم نگاهی به چهرهی خونسرد جونگکوک انداخت که بهش نگاه میکرد، بعد برگشت سمت سرباز که گفت:
_ میتونید برید داخل.
تهیونگ تنها آرام سرش رو تکون داد که با باز شدن در فلزی بزرگی که روبروشون بود هر دوشون وارد شدن.
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
یونگی رفت سمتش و کنارش نشست، بدون اینکه حتی نگاهش کنه بیشتر به پشتی مبل تکیه داد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
_ چی شد که بالاخره تصمیم گرفتی پاشی بیای؟
جیمین خیره به انگشتای قفل شده اش گفت:
_ گفتم حداقل روز تولدش کنارش باشم.
نگاه جین و نامجون ناخودآگاه سمتشان کشیده شد.
هردو ساکت به مکالمه گوش میدادند.
یونگی اخم کم رنگی زد و جدی لب زد:
_ اگه قراره دوباره بری... ترجیح میدم دیگه نزدیک دخترم نشی.
جین با تعجب به یونگی نگاه کرد.
لحنش زیادی جدی بود.
یونگی ادامه داد:
_ دلم نمیخواد دوباره چشمانتظار برگشتنت بمونه و خودش رو گول بزنه...
پس اگه رفتنیای، قبل از اینکه دوباره بهت وابسته بشه، بیصدا برو!
جیمین نفس عمیقی کشید، سرش را به پشتی مبل تکیه داد و خیره به سقف گفت:
_ قرار نیست دیگه تنهاش بذارم.
نامجون نگاهش رو سریع سمت جیمین برگردوند.
_ سعی میکنم همچی رو درست کنم...دیگه نگران نباش
یونگی نگاهش را سمت پنجره چرخاند.
تاریکی شب پشت شیشهها گسترده شده بود.
بعد آرام گفت:
_ خوشحالم که... سعی میکنی دوباره خودت باشی.
جیمین ناگهانی خندۀ کوتاهی کرد.
سرش را آرام تکان داد و با صدایی بم و جدی گفت:
_ من کسی که بودم رو خیلی وقته دفن کردم...حالا میخوام رویِ جدیدم رو به نمایش بزارم!
و دوباره سکوت روی سالن افتاد؛
سکوتی که فقط نور زرد کمرنگ خانه و صدای نفسهای آرامشان آن را میشکست.
.
.
.
( دو روز بعد)
صدای لاستیکهای ون مشکی روی زمین خیس پیچید و درست مقابل زندان متوقف شد.
ساختمان عظیم و سرد زندان زیر نور سفید پروژکتورها ترسناکتر از همیشه به نظر میرسید.
تهیونگ از پشت شیشه های دودی ون نگاه کلی به زندان انداخت، سپس آروم ایرپادش رو لمس کرد و گفت:
_ ما جلوی ورودی هستیم، مدیر تو اتاقِ؟
طولی نکشید صدایِ سرد مرد از پشت خط پیچید:
_ آره...فقط حواستون به سربازا باشه
تهیونگ سری تکون داد انگار میتونست ببینتش، بعد نگاهش رو به صندلی روبرو که جونگکوک نشسته بود داد و گفت:
_ همچی حله
جونگکوک آدامس داخل دهنش رو باد کرد و با هیجان ساختگی دستی به موهاش کشید و گفت:
_ خیله خب، بزن بریم!
در ون رو باز کردن و هر دو پیاده شدن، تهیونگ جلو تر از جونگکوک سمت سربازایی که با اسلحه های داخل دستشون نگهبانی ورودی رو میکردن رفت و جلوشون ایستاد.
یکی از سربازا با نگاه عجیبی از سرتا پا انداخت و نزدیکشون شد و گفت:
_ زمان ملاقات با زندانی ها تموم شده آقا.. واسه چی اینجایید؟
تهیونگ بی هیچ لبخندی، خشک و رسمی جواب داد:
_ ما با مدیر زندان ملاقات داشتیم.
سرباز نگاه دقیقی بهش کرد و بی حرف آرام بی سیمِ کناره لباسش رو جلوی دهنش برد و گفت:
_ 𝟎𝟗𝟗 صحبت میکنه...دو نفر اومدن و میگن میخوان مدیر رو ببینن.
تهیونگ نیم نگاهی به چهرهی خونسرد جونگکوک انداخت که بهش نگاه میکرد، بعد برگشت سمت سرباز که گفت:
_ میتونید برید داخل.
تهیونگ تنها آرام سرش رو تکون داد که با باز شدن در فلزی بزرگی که روبروشون بود هر دوشون وارد شدن.
ادامه دارد...
- ۹۵۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط