.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
فضای اون زندانِ لعنتی پر بود از بوی نمِ کهنه و یه جور تعفنِ عجیب که تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد. دیوارای خاکستری و سردِ سالن، انگار داشتن با بیرحمیِ تمام روح آدم رو میجوئیدن.
تهیونگ با قدمهای بلند همراه با جونگکوک از سالن اصلی گذشتن؛ رسیدن جلوی اتاقی که سردرش با فونتِ درشت و سردِ "اتاق مدیر" حک شده بود.
تهیونگ یه نیمنگاهِ سرد به اسمِ روی در انداخت و بدون در زدن، دستگیره رو کشید و درو رو باز کرد.
با دیدن مدیری که خودشون فرستاده بودن با بیخیالی جلو تر رفت که مرد با دیدنشون سریع بلند شد و با انگشت عینکش رو به چشماش چسبوند.
تهیونگ بی مقدمه خشک گفت:
_ سلوله فرانک کجاست؟
مدیرِ تقلبی نگاهی به جونگکوک انداخت که با بیخیالیِ تمام داشت آدامسش رو میجوئید و سقف رو تماشا میکرد:
_ راهروی سمت چپ، ته راهرو، سومین سلول ماله فرانکه.
تهیونگ سپس بی حرف فقط با یه تکونِ سر، به جونگکوک اشاره کرد که بزنن بیرون.
جونگکوک موقع رد شدن از در، یه چشمکِ شیطنتآمیز به مدیر زد و با یه لبخندِ کج گفت:
_ عجب اتاقِ دلانگیزی داری... حسابی ازش لذت ببر، رفیق!
از اتاق که زدن بیرون، افتادن تو مسیرِ سلولها. جونگکوک همینطور که راه میرفت، سرش رو میچرخوند و به سلولهای تاریک نگاه میکرد. از پشتِ میلهها، صداهای گوشخراش و نالههای مبهمی میومد که عجیب و جالب میومد!
به تهِ راهرو که رسیدن صدایی تو گوش تهیونگ آروم پیچید:
_ قفل سلول باز شد...فقط یادتون باشه زیاد سرو صدا نکنید.
تهیونگ بدون زحمت دادن خودش برای جواب، جلوی نرده های فلزی سلول ایستاد و بعد نیم نگاهی به جونگکوک دستش رو دراز کرد، و در رو با صدای جیرجیر مانندی باز کرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۶۰ کامنت ۴۰
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
فضای اون زندانِ لعنتی پر بود از بوی نمِ کهنه و یه جور تعفنِ عجیب که تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد. دیوارای خاکستری و سردِ سالن، انگار داشتن با بیرحمیِ تمام روح آدم رو میجوئیدن.
تهیونگ با قدمهای بلند همراه با جونگکوک از سالن اصلی گذشتن؛ رسیدن جلوی اتاقی که سردرش با فونتِ درشت و سردِ "اتاق مدیر" حک شده بود.
تهیونگ یه نیمنگاهِ سرد به اسمِ روی در انداخت و بدون در زدن، دستگیره رو کشید و درو رو باز کرد.
با دیدن مدیری که خودشون فرستاده بودن با بیخیالی جلو تر رفت که مرد با دیدنشون سریع بلند شد و با انگشت عینکش رو به چشماش چسبوند.
تهیونگ بی مقدمه خشک گفت:
_ سلوله فرانک کجاست؟
مدیرِ تقلبی نگاهی به جونگکوک انداخت که با بیخیالیِ تمام داشت آدامسش رو میجوئید و سقف رو تماشا میکرد:
_ راهروی سمت چپ، ته راهرو، سومین سلول ماله فرانکه.
تهیونگ سپس بی حرف فقط با یه تکونِ سر، به جونگکوک اشاره کرد که بزنن بیرون.
جونگکوک موقع رد شدن از در، یه چشمکِ شیطنتآمیز به مدیر زد و با یه لبخندِ کج گفت:
_ عجب اتاقِ دلانگیزی داری... حسابی ازش لذت ببر، رفیق!
از اتاق که زدن بیرون، افتادن تو مسیرِ سلولها. جونگکوک همینطور که راه میرفت، سرش رو میچرخوند و به سلولهای تاریک نگاه میکرد. از پشتِ میلهها، صداهای گوشخراش و نالههای مبهمی میومد که عجیب و جالب میومد!
به تهِ راهرو که رسیدن صدایی تو گوش تهیونگ آروم پیچید:
_ قفل سلول باز شد...فقط یادتون باشه زیاد سرو صدا نکنید.
تهیونگ بدون زحمت دادن خودش برای جواب، جلوی نرده های فلزی سلول ایستاد و بعد نیم نگاهی به جونگکوک دستش رو دراز کرد، و در رو با صدای جیرجیر مانندی باز کرد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۶۰ کامنت ۴۰
- ۳۳۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط