Black shadows
ــــــ پارت اول ــــــــ
باران ریز و سردی روی آسفالت خیابانهای سئول میبارید. تهیونگ پشت فرمان ماشین مشکیرنگش نشسته بود، چشمانش در آینه، نور چراغهای تعقیبکننده را دنبال میکرد. نفسش را سخت بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد:
"باز هم اونا..."
جولیا کنار او نشسته بود، کت چرمی مشکیاش هنوز بوی باروت میداد. نگاهش به گوشی بود، پیامهای رمزی را میخواند که لحظاتی پیش دریافت کرده بود. با صدای آرام اما جدی گفت:
"باید سریعتر حرکت کنیم، رئیس فهمیده که اطلاعاتو دزدیدیم."
تهیونگ دنده را عوض کرد و ماشین با سرعت از خیابان بارانی گذشت. سایههایی از گذشته در ذهنش زنده شد؛ روزی که به عنوان یک مأمور مخفی وارد مافیای کره شد تا بزرگترین باند قاچاق را از بین ببرد. اما هیچوقت فکرش را نمیکرد که در این بازی خطرناک، جولیا را پیدا کند؛ دختری که خودش در قلب این مافیا بود، اما حالا، همدست او شده بود...
نور قرمز چراغ راهنمایی در تاریکی شب درخشید. تهیونگ پایش را روی پدال ترمز گذاشت. اما قبل از اینکه ماشین کاملاً متوقف شود، صدای شلیک گلولهها در هوا پیچید! شیشههای عقب خرد شد. جولیا سریع سرش را پایین آورد و فریاد زد:
"ما لو رفتیم!"
تهیونگ با مهارت فرمان را چرخاند، ماشین را به داخل یک کوچه باریک کشید. از دور، صدای ماشینهای تعقیبکننده نزدیکتر میشد. جولیا اسلحهاش را از کمربندش بیرون کشید، خشاب را چک کرد و گفت:
"پس حالا وقتشه که بهشون نشون بدیم با کی طرفن!"
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، چشمانش درخشش خطرناکی پیدا کرد. این جنگ تازه شروع شده بود
ــــــــ ادامه داردـــــــــ
شرط پارت بعد: 10 لایک
۲۰ کامنت
حمایت هارو ببینما اگه حمایت نشه ادامه نمیدم
باران ریز و سردی روی آسفالت خیابانهای سئول میبارید. تهیونگ پشت فرمان ماشین مشکیرنگش نشسته بود، چشمانش در آینه، نور چراغهای تعقیبکننده را دنبال میکرد. نفسش را سخت بیرون داد و زیر لب زمزمه کرد:
"باز هم اونا..."
جولیا کنار او نشسته بود، کت چرمی مشکیاش هنوز بوی باروت میداد. نگاهش به گوشی بود، پیامهای رمزی را میخواند که لحظاتی پیش دریافت کرده بود. با صدای آرام اما جدی گفت:
"باید سریعتر حرکت کنیم، رئیس فهمیده که اطلاعاتو دزدیدیم."
تهیونگ دنده را عوض کرد و ماشین با سرعت از خیابان بارانی گذشت. سایههایی از گذشته در ذهنش زنده شد؛ روزی که به عنوان یک مأمور مخفی وارد مافیای کره شد تا بزرگترین باند قاچاق را از بین ببرد. اما هیچوقت فکرش را نمیکرد که در این بازی خطرناک، جولیا را پیدا کند؛ دختری که خودش در قلب این مافیا بود، اما حالا، همدست او شده بود...
نور قرمز چراغ راهنمایی در تاریکی شب درخشید. تهیونگ پایش را روی پدال ترمز گذاشت. اما قبل از اینکه ماشین کاملاً متوقف شود، صدای شلیک گلولهها در هوا پیچید! شیشههای عقب خرد شد. جولیا سریع سرش را پایین آورد و فریاد زد:
"ما لو رفتیم!"
تهیونگ با مهارت فرمان را چرخاند، ماشین را به داخل یک کوچه باریک کشید. از دور، صدای ماشینهای تعقیبکننده نزدیکتر میشد. جولیا اسلحهاش را از کمربندش بیرون کشید، خشاب را چک کرد و گفت:
"پس حالا وقتشه که بهشون نشون بدیم با کی طرفن!"
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، چشمانش درخشش خطرناکی پیدا کرد. این جنگ تازه شروع شده بود
ــــــــ ادامه داردـــــــــ
شرط پارت بعد: 10 لایک
۲۰ کامنت
حمایت هارو ببینما اگه حمایت نشه ادامه نمیدم
- ۲.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط