{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

 

مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

 

دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

 

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست... پری روست... پری شان ...

 

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان



# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۳)

مزین می کند وقتی که با قالیچه ایوان رافراهم می کنم من هم بسا...

شبی با بید می رقصم ،  شبی با باد می جنگمکه چون شببو به وقت ص...

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگارعشق کاری کرد با قلبم که چا...

با استکان قهوه عوض کن دوات را بنویس توی دفتر من چشم هات رابر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط