{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و شبح

ماه و شبح

پارت سی و سوم | آرامش بعد از طوفان

سال‌ها گذشت...

پرونده‌ی قتل خانم کیم بسته شده بود.

شبح...

دیگر وجود نداشت.

فلیکس تمام گذشته‌ی تاریکش را پشت سر گذاشته بود و زندگی تازه‌ای را شروع کرده بود.

او حالا یکی از مدیران کیم گروپ بود و در کنار خانواده‌ای زندگی می‌کرد که زمانی فقط از دور نگاهشان می‌کرد.

اما...

بزرگ‌ترین تغییر...

سلین بود.

دختری که روزی یک افسر مخفی بود...

حالا پشت بزرگ‌ترین میز شرکت نشسته بود.

روی درِ اتاقش نوشته شده بود:

مدیرعامل | سلین کیم

---

هر صبح...

چهار ماشین مشکی جلوی عمارت پارک می‌شد.

چهار مرد...

هرکدام به سمت ماشین خودشان می‌رفتند.

لین با لیوان قهوه.

کانر در حالی که هنوز صبحانه می‌خورد.

لوکاس با هدفون روی گوشش.

و فلیکس...

که همیشه چند دقیقه منتظر یک نفر می‌ماند.

چند ثانیه بعد...

سلین با کت‌وشلوار سرمه‌ای و موهای بسته از پله‌ها پایین آمد.

فلیکس لبخند زد.

ـ صبح بخیر، خانم مدیرعامل.

سلین هم لبخند محوی زد.

ـ صبح بخیر...

کمردردی.

کانر همان لحظه خنده‌اش گرفت.

ـ بیچاره هنوزم این لقبو داره!

فلیکس با اخم ساختگی گفت:

ـ اون کمردرد هیچ‌وقت خوب نشد، تقصیر یکیه که بالش پرت می‌کرد!

سلین بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

ـ هنوزم بلدم.

فلیکس سریع دو قدم عقب رفت.

ـ نه نه...

شوخی کردم!

لوکاس زد زیر خنده.

ـ رئیس بزرگ‌ترین شرکت کشور از بالش می‌ترسه!

لین درِ ماشینش را باز کرد و گفت:

ـ شما دوتا یه روز شرکت رو هم با بالش منفجر می‌کنین.

همه خندیدند.

---

چند ساعت بعد...

اتاق مدیرعامل.

سلین مشغول بررسی قراردادها بود.

در زدند.

ـ بفرمایید.

فلیکس وارد شد.

دو فنجان قهوه روی سینی بود.

ـ گفتم شاید خسته شده باشی.

سلین نگاهی به فنجان انداخت.

بعد با شیطنت گفت:

ـ مطمئنی این دفعه تو گلوت گیر نمی‌کنه؟

فلیکس چند لحظه مات نگاهش کرد.

بعد خندید.

ـ نه...

دیگه قبل از خوردن قهوه، اول پنجره رو چک می‌کنم ببینم گربه‌ای کمین نکرده باشه.

سلین برای اولین بار با صدای بلند خندید.

همان لحظه...

کانر از بیرون داد زد:

ـ هی! جلسه شروع شده!

لوکاس هم گفت:

ـ اگه دوباره دارین همدیگه رو اذیت می‌کنین، ما هم بیایم؟

لین آهی کشید.

ـ نه...

بذارین این دوتا خودشون حساب همو برسن.

فلیکس به سلین نگاه کرد.

سلین هم نگاهش را به او دوخت.

دیگر نه خبری از تعقیب و گریز بود...

نه از خون...

نه از انتقام...

فقط آرامشی بود که سال‌ها برایش جنگیده بودند.

و شاید...

این تازه شروعِ خوشبختیِ «ماه» و «شبح» بود.✨
دیدگاه ها (۰)

یه سوال INTJ هستین یا نه؟؟ ماه و شبحپارت سی و چهارم | این رق...

ماه و شبحپارت سی و ششم | جلسه‌ی انتخاب لقبچند روز بعد...عمار...

ماه و شبحپارت سی و دوم | پایان یک کابوسدو روز بعد...صدای آژی...

ماه و شبحپارت سی و یکم | آخرین هدیه‌ی مادرظهر همان روز...سلی...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت سیزدهم | زمزمه‌ای زیر نور لوسترهاموسیقی آرام د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط