از پس ندیدن های تو بر نیامدم

از پس ندیدن های تو بر نیامدم
تا آغاز ندیدنت
پایان زندگی ام باشد
رها شدم میان تنهایی ام
زخم هایت در رگ هایم که جاری شد
استخوان هایم را سوزاند
و پیکرام را به زوال کشید
آسمان غرید
زمین لرزید
و من!!
تمام شدم..
دیدگاه ها (۲)

ب نام مـــــ♥♡ـــــآدر❤ جَوآنے ھآیتـ ـ" رآ با "بَچگے هآیـم" ...

نگذار هرکس که آمد و ماندنی نشد ... تو را ، دلت را ، ص...

__________________آدمی که دوستت داردخیلی زودبرایت عادی می شو...

خودت را به هیچ زبانیبرای کسی ترجمه نکنآنکس که دوستت داردباید...

در پایان....P.4صدای فریاد و شلیک‌ از طرف دیگر اتاق بلند شد. ...

part 5

"پاکسازی نفرین"هانول دستانش را روی سینه ی میهو گذاشت. نور خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط