{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارده

پارت چهارده


تا درو برای یونگی باز کردم افتادم زمین بیهوش شدم
یونگی: لینا بلند شو ( داد)
یونگی لینا رو بغل کرد برد بیمارستان
منتظر لینا موند که گوشیش زنگ خورد
یونگی: الو
تهیونگ: سلام تو هم اون کلیپ رو دیدی
لینا خوبه
یونگی:آره دیدم آوردمش بیمارستان
تهیونگ: آدرس بفرست الان میایم

یک ساعت بعد
تهیونگ: لینا خوبه
یونگی: نمی دونم
که دکتر اومد
دکتر: سلام شما اقوام بیمار یون لینا هستین
یونگی: بله
دکتر: بیمار سعی داشته خودکشی کنه چون قورص خودکشی خورده اونم نه یکی سه تا
یونگی: الان حالش خوبه میتونیم ببینمش
دکتر: آره
که منو تهیونگ رفتیم پیش لینا بهوش اومده بود داشت گریه می کرد
یونگی: لینا حالت خوبه
لینا: تهیونگ شوگا چه خبره چیشده چرا بیمارستانم
تهیونگ: تو برای چی می خواستی خود کشی کنی( با داد و عصبانیت)
یونگی: تهیونگ آروم باش
لینا: م..من....من نمی خواستم خودکشی کنم و همه چیز رو تعریف کردم
یونگی: راستش جیمین چند بار سعی داشته خودکشی کنه ولی ما نزاشتیم برای همین اون قرص‌ها اونجا بود
لینا: به جیمین چیزی نگفتین که
یونگی: نه
لینا: یونگی التماست کی کنم من حالم خوبه فقط منو از اینجا فراریم بده لطفاً
یونگی: باشه به هر حال من بیلیت گرفته بودم برای ترکیه
لینا: باشه بیا بریم
یونگی: باشه
لینا بلند شد تهیونگ رو بغل کرد یونگی رو هم بغل کرد بعد رفت بیرون از همشون تشکر کردو رفت ترکیه دو سال اونجا مونده بود
لینا: الو یونگی سلام خوبی من قراره بیام میای فرودگاه دیگه
یونگی: آره

توی این دوسال جیمین مجبور شد با سوجین ازدواج کنه سوجین دوباره بهش خیانت کرده بود ولی هنوز ازدواج نکرده بودن قرار بود ازدواج کنن مجبور بودن

لینا: سلامممممممم
اعضا: سلام بیا بریم

من قرار بود برای ادامه تحصیل برگردم کره اونجا بمونم..........
دیدگاه ها (۱)

پارت سیزدهلینا با چیزی که دیدم دلم می خواست بمیرمچیزی که لین...

پارت دوازدهجیمین: بشین زود میاملینا: باشهجیمین رفت یه چیزی ب...

پارت شش که دیدم لینا توی فروشگاه هست داره لباس انتخاب می کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط