{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من که میرسد،

نوبت من که میرسد،
مدام دستش بند بود
یک روز بند را از دستش گرفتم
و تمام خاطراتمان را حلق آویز نمودم
دیگر نه دست او بند است
نه خاطره ای زنده
آسوده خاطر با دستهایش نفس میکشد..
دیدگاه ها (۵)

حقا که نقاش ماهر تری نسبت به من هستی....رنگی که من بر بوم نق...

دوتا دستاشو مشت کرد جلوم گرفت و گفت:اگه بگی گل کدومه میمونم....

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۳" در آغوش رویای آبی ات "...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

رمان عشق ممنوع

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁶ : پارت ...

پارت ۱ ویو ا.ت توی آینه ی قدی سالن نگاهی به تتوی روی قسمتی ا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ دو ساعت بعد__________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط