{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده

🍁🍁🍁🍁

#خان_زاده
#پارت209
#جلد_دوم




در اتاق باز شد راحیل با قدمایی اهسته بهم نزدیک شد
نگاهش که به عکسای روی زمین افتاد سراسیمه روی زمین نشست نگاهشون کرد

چشماش هر لحظه گرد وگردتر می شد و من قطره قطره اشک از چشمام سر میخورد روی صورت مو از صورتم هم روی عکس هایی که روی زمین پخش بود می افتاد

راحیل حرفی نزد حرفی برای گفتن نبود فقط بغلم کرد سرمو به سینه‌اش فشار داد و روی سرمو بوسید و گفت

_ الهی بمیرم من بمیرم و تو این حال و روز نبینمت آیلین
خواهش می کنم خواهش می کنم به خودت بیا تو باید قوی باشی
اون حق نداره با تو این کارو بکنه تو باید حق خواهی کنی نباید فکر کنن اینقدر ساده ای که نفهمیدی چی به چیه!

اما من نمی خواستم هیچ کاری بکنم هر کاری هم می کردم هر حرفی میزدم هیچ فرقی نمی کرد کاری که نباید شده بود و هورا باز یه دروغگو و خیانت کار شده بود
دیگه چیزی جز اینا مهم نبود اهمیت نداشت

کیمیا این حرفش درست بود شک داشتم بقیه حرفاشم درسته باشه وقتی منو با بچه ام تهدید می‌کرد یعنی اینکارو میکرد
با فکر بچه صدای گریه ان بلند تر شد و فکر کردم به بچه ای که برای دلخوشیه خانواده اهورا خواسته بودم.

کم بدبختی سرش نکشیده بودم و بعد اهورا با این زن روی تخت می‌رفت و باهاش می خوابید و من تمام فکر و ذکرم فقط و فقط خوشحال کردن شوهرم و خانوادش بود.
می گذشتم از اون بچه ...
دیگه اهورا رو دیگه ...
نه من هنوز دوستش داشتم با همه خیانتاش دوستش داشتم
من مریض بودم
مریض بودم به این مرد.
اما می گذشتم ازش
بیخیال این حرف‌ها و دروغاش نمیشدم سرمو از روی سینه راحیل برداشتم و به صورتش نگاه کردم و گفتم می خوام یه کاری بکنم

اشکامو پاک کرد و گفت

_ چی میخوای چیکار میخوای بکنی؟


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۲)

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت210#جلد_دوم بی حال و ناتوان زمزمه کردم می...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت211#جلد_دوم در کمد و باز کردم و لباسامو ...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت208#جلد_دوم به سمت همون کشویی که ازش گفته...

🍁🍁🍁🍁#خان_زاده #پارت207#جلد_دوم_ آروم آروم باش همه چیز درست م...

عشق و اشک پارت ۶

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۴. صداي قدمهاي بلند جیمین او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط