{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:

رمان:
 💋 سزاوار مرگ 💋
         به قلم:
  👸 رز و رزان 👸

  👈 فصل دوم👉

این هفته از غر غر های مامان و الناز خانوم راحتم ، من تو این هفته هم سختی های زیادی و هم آرامش داشتم . اما کابوس اون رژلب قرمزو میدیدم بنا بر این دلو به دریا زدمو گوشیمو برداشتم و به سام زنگ زدم ، بعد از 10 دقیقه حال و احوال پرسی ؛ ماجرای رژلبو گفتم و اونم گفت :(( اولنا کارت خیلی بده که تو اتاق بقیه بی اجازه میریو فضولی میکنی ، دوما اون رژلب دختر خاله 15 سالم بود که تو کیف مادرم جا موندو مادرم داد تا من بهش بدم ، منم گذاشتم جلوی آیینه تا فراموش نکنمش.)) گفتم :(( ببخشید که فضولی کردم و بهت شک کردم .)) گفت :(( عشق من هیچ اشکالی نداره .)) و مکالممون تموم شد . بالاخره به خونه برگشتم و همه چیز عادی تر شده بود ..

از زبون سام :
بعد از اینکه مکالممون تموم شد نفس راحتی کشیدم که از ماندانا هیچی نفهمیدش .. من تو این دوسال از رفتارای النا خسته شدم و با یکی دیگه به مدت دو ماهه که شروع به داشتن رابطه کردم و اونروز قبل اینکه برم دنبال النا که بیاد خونمون ماندانا خونم بود...
خوبه که نفهمید حالا هم کم کم بهش میفهمونم که میخوام باهاش به هم بزنم جوری که از ماندانا بویی نبره . و بعد میرم پیش ماندانا چون خیلی بهش علاقه دارم و تصمیمم واسه ازدواج باهاش قطعیه .

النا :
_سلام .
مامان : سلام دختر گلم ، چقد لاغر شدی تو این 1هفته ..!!
الناز : وااای چرا زیر چشات گود شده !.!.
_ من خوبم ...
آرشاوین : ولی خوب به نظر نمیای.!
_ ای بابا ول کنید من خوبم دیگه ••
مامان : مطمئنی ؟؟ میخوای بریم پیش دکتر ؟؟
الناز : آره والا لازمشه .
_ نه نمیخواد حالا بزارید کمی استراحت کنم بعد حرف میزنیم مفصل..
مامان : باشه برو ، برو بخواب خستگیت بره .
آآآآخیش خستگیم رفت :(( مامان چیزی واسه خوردن نداریم ؟)) مامان:(( نه ، اگه منظورت اون خوراکیای هفته  پیشه که همشونو ارسلان خورده .)) جواب دادم :(( خدارو شکر .)) که یهو گوشیم زنگ خورد و جواب دادم ..
_ بله کیه ؟؟
ملیس : سلام آجیمممم .
_ وای سلام ، خوبی عزیزم ؛ کی از استرالیا اومدی ؟؟؟
ملیس : امروز صبح ...
_ دلم برات یه زره شده بود
ملیس : منم خواهری جوووونم !!
_ کی میتونم ببینمت !؟!؟
ملیس : من الآن خیلی خسته ام !! بعد از ظهر تو پارک بغل خونتون میبینمت ..
_باشه عشق من .
ملیس : میشینیم کلی حرف میزنیم با همدیگه !!
_ آره ، فعلاااا
ملیس : فعلا ...
بعد از مکالممون مامان گفت :(( کی بود ؟)) من :(( ملیس بودش .)) مامان :(( آهان آخه انقد عشقم عشقم میکردی گفتم شاید سام بوده باشه .)) من :(( نه مادرم ،؛ من بعد از ظهر با ملیس قرار دارم .)) مامان :(( ای بابا ، مگه نمیدونی امروز تولد دختر همسایس ؟)) من :(( آآآ !! یادم نبود ، اشکال نداره هرچی باشه ملیسو 5ماهه ندیدم ؛ عذر منو بخواه ازشون .)) مامان :(( ای بابا از دست تو النا ،، چی کار کنم ! اشکال نداره !! اما ما تا شب نیستیم ، مطمئنی میتونی بمونی؟؟)) من :(( آره بابا .)) ساعت 6:00 بعد از ظهر شد با مامانینا از خونه خارج شدم اونا رفتن طبقه پایین و من رفتم پارک و 2 دقیقه بعد من ملیس از راه رسید و مشغول حرف زدن شدیم و قدم میزدیم تا یهو ازم پرسید :(( رابطه ت با سام چطوره ؟ همه چیز خوب پیش میره ؟)) نمیدونستم راستشو بگم یا نه ، که بالاخره گفتم :((نه زیاد !!)) پرسید :(( چرا ؟)) همه ی ماجرارو واسش گفتم ؛ حالا یکمی سبک شده بودم که گفت :(( سام مشکوکه ، چون مگه میشه رژلب تو کیف مادرش جا بمونه ولی الآن دست سام باشه ؟)) تا اومدم جوابشو بدم گوشیم زنگ خورد :
_بله کیه؟؟
سام : سلام النا منم سام .
_ اووو سلام خوبی عزیزم ؟
سام : کجایی ؟؟
_ پارک پیش ملیس .
سام : بیا تو کافه کارت دارم ..
_ آخه ... ( حرفمو قطع کرد )
سام : زود بیا .
و قطع کرد ... ملیس گفت :(( چی شد ؟)) ازش خداحافظی کردمو گفتم بعدا میبینمشو گفتم که تو پارک منتظرم بمونه و بدو بدو رفتم به سمت کافه ! وقتی رسیدم دم در کافه بارون گرفت اونم به چه شدتی رفتم تو سامو دیدم سری رفتم روبه روش نشستم و گفتم :(( سلام عشقم خوبی ؟؟)) بدون هیچ سلام و علیکی گفت :(( ببین میخواستم راجب یه چیز مهمی باهات حرف بزنم !)) استرس گرفتم و گفتم :(( چه چیز مهمی ؟)) گفت :(( یادته 3ماه پیش داشتیم تو خیابون قدم میزدیم ، یه دختری خورد به تو و بعد ازت عذر خواهی کرد و یه چیز گذاشت تو جیبت پالتوت؟)) من گفتم :(( خ..خب ، آ..آره یادمه )) ادامه داد :(( اون کاغذو ازت گرفتم . تو کاغذ شمارشو نوشته بود .)) گفتم :(( ادامشو بگو ..)) گفت :(( من اونیو که دیدم دوستش دارم ، ما میخوایم ازدواج کنیم .)) شکه شدم مونده بودم که چی بگم ، پاهام سست شده بود و قل
دیدگاه ها (۲)

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

𝓹𝓪𝓻𝓽۴۴ات گرفت سومینو عین سگ زد بعد که ولش کرد یکی گفت ..:این...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

پارت هشتم

پارت ۱۱«اخیش بالاخره رسید....خیلی گشنم‌ بود»«منم همین طور کو...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۵$کایرا : راستی داداش!!.تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط