بی تو

بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس می‌کنم

که باد را به وحشت می‌اندازد
جویبار نازکی
که تنها یک پنجم ماه را دیده ‌است
زیباترین درختان کاج را حتی
زنان غمگینی احساس می‌کنم
که بر گوری گمنام مویه می‌کنند

آه
غربت با من همان کار را می‌کند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکته قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر می‌کنم
که مرگ در آن رخ می‌دهد
پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه

دستم در اندیشۀ دست تو از هوش می‌رود

ساعت ده است
و عقربه‌ها با دو انگشت هفتی را نشان می‌دهند
که به سمت چپ قلب فرو می‌افتد..
دیدگاه ها (۱)

بی توخودم را بیابان غریبی احساس می‌کنمکه باد را به وحشت می‌ا...

بی توخودم را بیابان غریبی احساس می‌کنمکه باد را به وحشت می‌ا...

غلامرضا بروسان

بی توخودم را بیابان غریبی احساس می کنمکه باد را به وحشت می ا...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

گفتم : خدایا با اینکه مهمون تو هستم...ولی سر سفره ات احساس غ...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط