{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جنون مافیا

جنون مافیا
☆part42S1☆

به زور جیمین وارد ماشین شدم
_شما ها همتون باهم دیوونه اید
جیمین: کمتر غر بزن...
وقتی موهامو توی اینه ماشین دیدم.. بهن ریخته بود... معلوم بود دعوا کردم
جیمینم بدتر من
جیمین که متوجه دشه بود خندید گفت: پیش میاد..
_زهرمار
وقتی رسیدیم شرکت نفسمو بیرون دادم.. ای خدا
وقتی وارد شدیم همه نگاهمون میکردن... وارد اسانسور شدیم
حتما میخواد کنو ببره پیش جونگکوک
_کجا میریم
جیمین: اتاق رئیس

بعد از رسیدن به سمت اتاق رغت عین گاو رفت تو
منم پشت سرس وارد شدم
تهیونگ ذوی صندلی چرمی مشکی نشسته بود
استیناشو داده بود بالا و روی برگه های جلوش متمرکز بود
با ورود ما سرشون بالا اومد
+اینجا تویلس یا شرکت؟
جیمین: هروقت بخوام درو باز میکنم میام داخل
وقتی منو دید چند ثانیه فقط نکاهم کرد
+تو اینجا چیکار داری؟
_اونقدرا هم راضی نیستم
تهیونک خندید و بهمون نگاه کرد: این چه سر و وضعیه؟ کشتی گرفتین؟
_اره دعوا شد
جیمین: زد یکیو عقیم کرد
تهبونگ: اووو...
+مسخره بازیاتون تموم شد؟
جیمین: برو بابا

جونگکوک*
وقتی اومدن...مثل دختر بچه های بامزه موهاش بهم ریخته بود
اخمی که وفتی منو میدید روی صورتش میشست بامزه بود...به زور جلوی خندمو گرفتم
آه دختره اسکل!

جیمین: گفتم باز برمیگردن.. خونه تنها نمونه... بادیگاردا هم نبودن
تهیونگ:خوبه...سوا یه ساعت دیگه میرم ناهار بخورم...توام بیا
_عاا باش....
+نمیادش
سوالی نگاهش کردم که حتی نگاهم نکرد و با خونسردی همیشگیش گفت: همینجا میخوره
منظوری توی اتاقش بود؟
تهیونگ سری تکون داد و برگه هارو برداشت و برد
جیمینم پشت سرش کشوند
خدایا این دوتا چقد خوبن.

نشسته بودم و سرم رو به پایین بود... با پاهام خطوط فرضی میکشیدم روی زمین
گوشیم خاموش شده بود.
+بعد از خوردن ناهار میریم لباس بخری...فردا شب تولد جینه...
_میشه من نی..
+نه نمیشه
اخم ریزی کردم..
+برای من اخم نکن.. برای جین کن
گفته همه با پارتنر بیان
_یعنی جیمین نمیاد؟
سرش خم بود ولی نگاهی به من کرد و گفت: نمیدونم

بعد سکوت... فهمیدم که بعد از مدتی داریم حرف میزنیم
هنوز عصبی بودم ولی الان وقتش نبود.
_خب..چرا با جیمو نمیری تازه من...
+جدا شدیم
_چیی؟!
+باید یه حرفو صدبار تکرار کنم؟

یعنی برای چی؟
نکنه عشقی که جیمین گفت مربوط به زمان حاله!

وقت ناهار بود
منشی جونگکوک یسری غذاها برامون اورد
جونگکوک اومدو نشست صندلی جلوی من و استیناشو داد بالا
تتوهاش خفن بود!
یکی یکی بسته غذاهارو باز کرد
سس تند رو باز کرد خواست کلشو روی دوکبوکی ها خالی کنه
_نکن...
برای خودم برداشتم
+نکنه از چیزای تندم میترسی
_نخیرم...حساسیت دارم!
با کنایه حرف میزدیم...


به خربد رفتیم
لباس مشکی دیدم...نزاشت بخرم چون باز بود
+دخترجون میخوای یباره دوتا پارچه به هم بچسبون به تنت
_همم همینکارو میکنم
بعد از خرید لباس به سمت خروجی رفتیم که یه پسربچه کوچولو ناز دیدم داشت گریه میکرد
زانو زدم تا هم قدش بشم: چیشده عزیزم؟
پسر: ما..هق.. مامانمو... هق... گم کردم.. ـ
_گریه نکن حتما همین دور و بره...
نگاهی سر سری به اطراف انداختم
جونککوک سمتم اومد و گفت بریم
_نمیبینی مامانشو گم کرده باید کمکش کنیم
+خودش میتونه
_شوخی میکنی دیگه
+نه! این بچه جایی رو بلد نیست پس همینجا وایمیسته و پیداش میکنن
_نخیر...
+روی حرف من نه نیار

بعد از دو دقیقه بچه اروم شده بود و داست مات و مبهوت به ما نکاه میکرد
وقتی مادرشو دیدم به سمتش دوید
و برام دیت تکون داد و گفت: اجوما...یه پسر بچه ناز مثل من به دنیا بیار...خیلی مهربونی.


خنده تمسخر جونگکوم بود که کنار گوشم پکید
پوکر فیس بودم... اجوما!
+اگه میدونست هم سنشی حتما میبردت خونشون تا باهات بازی کنه

اخمی کردمو به بازو های سفتش ضربه زدم

سوار ماشین شدیم.
دیدگاه ها (۹)

حمایت شهه 💖💖@negar1388bb

جنون مافیا ☆part41S1☆جونگکوک*تهیونگ: مگه بهت نمیگم نبا شرکت....

گریه؟ من؟:)نامجونی و تهیونگ لایک کردن جونگکوک هم ریپست:) #کن...

part 10عشق پنهان اشکام خود به خود میریختن دلم میلرزید رفتم ت...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط