Chapter 5"*frozen*
Chapter 5"*frozen*
اشک هام انقدر سرد بود که از پایین اومدنشون زجر میکشیدم ، با قدم های سریع سعی داشتم به ماشین نزدیک شم ، نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته نمیفهمیدم چرا اینجام برای چی ، چرا انقد از تهیونگ بدم میاد چرا از بچگی مجبور بودم با کسی از کنارش بودن احساس بدی پیدا میکنم سر کنم ، چرا بابام....چرا بابام انقد تغییر کرده چرا انقد عوض شده چرا قلبمو تیکه تیکه میکنه الان با هر تیکه اش ازش بدم بیاد، نمی دونستم کجا میرم من که جایی نداشتم نه تو این شهر نه تو اون خانواده ، گالریم ، آینده ام له شد برای چی ؟؟
برای یه شرکت ، نباید انقد ضعیف میبودم نباید انقد شکننده باشم چرا هرچی بهم میگن میگم چشم
نمی دونم چیشد کع پام به هتل کشیده شد..
.........................................................................
Tomorrow:
چشامو باز کردم و نگاهمو به پنجره و ساختمون ها دوختم ، امروز باید چیکار کنم ؟
با زنگ گوشیم از تمرکزم بیرون اومدم
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
اشک هام انقدر سرد بود که از پایین اومدنشون زجر میکشیدم ، با قدم های سریع سعی داشتم به ماشین نزدیک شم ، نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته نمیفهمیدم چرا اینجام برای چی ، چرا انقد از تهیونگ بدم میاد چرا از بچگی مجبور بودم با کسی از کنارش بودن احساس بدی پیدا میکنم سر کنم ، چرا بابام....چرا بابام انقد تغییر کرده چرا انقد عوض شده چرا قلبمو تیکه تیکه میکنه الان با هر تیکه اش ازش بدم بیاد، نمی دونستم کجا میرم من که جایی نداشتم نه تو این شهر نه تو اون خانواده ، گالریم ، آینده ام له شد برای چی ؟؟
برای یه شرکت ، نباید انقد ضعیف میبودم نباید انقد شکننده باشم چرا هرچی بهم میگن میگم چشم
نمی دونم چیشد کع پام به هتل کشیده شد..
.........................................................................
Tomorrow:
چشامو باز کردم و نگاهمو به پنجره و ساختمون ها دوختم ، امروز باید چیکار کنم ؟
با زنگ گوشیم از تمرکزم بیرون اومدم
#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
- ۹۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط