{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و می آیی تو می آیی

و می آیی تو می آیی

یقین دارم كه می آیی

زمانی كه مرا در بستر سردی

میان خاك بگذارند تو می آیی





خدا...

شبی همصحبتی میگفت:

{که با روییدن یک مرگ

شهابی می چکد

از چشمهای آسمان ناگاه}

و من با گریه پرسیدم:

چرا در مرگ دل

اما

سقوط بی نهایت اشک

کافی نیست؟!
دیدگاه ها (۱)

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

وارث سایه ها

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت17ویو کوکدست‌ه...

شروع 🎀کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد لباس ب...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط