P
P³
زمان همه چیز را تغییر میدهد
ویو ا/ت
همینطور داشت منو میبوسید هی میومد پایین تر تا رسید به سینه ام
ا/ت:هییی .... داری چیکار میکنی (داد)
کوک:مگه نگفت خفه شو(داد)
میدونستم اگه حرف بزنم بلای بدتری سرم میاره پس ساکت شدم داشت نوک سینه هام (خودتو فهمــیدین) جئون از روم بلند شد لباساشو در آورد
رومو اونوری کردم و سرمو گذاشتم رو بالشت
ا/ت:چیکار میکنی (جیغ)
کوک:مگه بهت نگفتم ساکت
شو...نه انگار زبون نمیفهمی منم به یه روش دیگه حالیت میکنم
ا/ت:ببخشید(گریه) لطفا ...ولم کن
کوک:دیگه کار از کار گذشته (نیشخند)
داشتم گریه میکردم که یه درد وحشتناک حس کردم (چیز شد دیگه)
ا/ت:اهههههه..... اهههه....... ولم ..اهههههه.....ولم کن
کوک:ساکت نمیشی هااااا(داد)
ا/ت:اههههه....اهههه
کوک خیلی خیلی محکم،وحشیانه کارشو میکرد
ا/ت:اهههه.....اهههههه.....اهههههه (بیهوش شد)
ویو ا/ت
بیدار شدم دیدم تو اتاق کوک خوابیدم خیلی خیلی درد داشتم از درد نمیتونستم تکون بخورم یادم اومد که دیشب بین منو کوک چی گذشته از درد داشتم گریه میکردم
ا/ت:عاییییی....عاییییی
کوک:چی شده چرا ناله میکنی؟
ا/ت:عایییییی ....عاییییی...شاهکار خودته عایییی..
کوک:خیلی درد داری؟
ا/ت:معلومه دیگه...عایییی
کوک بلند شد و بغلم کرد
ا/ت:عایییی...چیکار میکنی
کوک:نمیخوای بری حموم؟
ا/ت:عاییییی....چرا چرا...عایییییی
جئون منو گذاشت توی وان حوله و لباس هم آورد خیلی درد داشتم آخه اولین بارم بود بعد حموم یکم از دردم کم شد ولی هنوزم درد داشتم رزا بهم زنگ زد
رزا:سلام عشقم
ا/ت:سلام
رزا:چیشده؟
ا/ت:هیچی
رزا :مطمئنی؟
ا/ت: نه
رزا:بعد از اون شب چی شد؟
ا/ت:(توضیح کل ماجرا بجز ماجرای شب)
رزا :خب باشه خواستم صداتو بشنوم که شنیدم
ا/ت :خب باشه خداحافظ
رزا :خداحافظ
آجوما اومد داخل اتاق
آجوما:چی شده دخترم ؟
ا/ت:هیچی نشده
آجوما:انگار حالت خوب نیست
ا/ت: نه،زیاد خوب نیستم
آجوما:میخواستم غذا درست کنی
ا/ت: هیف میشه ،اگه دست پخت منو از دست بدن
آجوما:یعنی غذا میپذی؟
ا/ت:آره
بعدش رفتم آشپزخونه یه عالمه غذا پختم
کوک اومد تو آشپزخونه
کوک:ا/ت یه لیوان آب برام بیار
ا/ت: چشم(کلافه)
براش یه لیوان آب بردم از اونجایی که کلی کار داشت رفت بیرون
زمان همه چیز را تغییر میدهد
ویو ا/ت
همینطور داشت منو میبوسید هی میومد پایین تر تا رسید به سینه ام
ا/ت:هییی .... داری چیکار میکنی (داد)
کوک:مگه نگفت خفه شو(داد)
میدونستم اگه حرف بزنم بلای بدتری سرم میاره پس ساکت شدم داشت نوک سینه هام (خودتو فهمــیدین) جئون از روم بلند شد لباساشو در آورد
رومو اونوری کردم و سرمو گذاشتم رو بالشت
ا/ت:چیکار میکنی (جیغ)
کوک:مگه بهت نگفتم ساکت
شو...نه انگار زبون نمیفهمی منم به یه روش دیگه حالیت میکنم
ا/ت:ببخشید(گریه) لطفا ...ولم کن
کوک:دیگه کار از کار گذشته (نیشخند)
داشتم گریه میکردم که یه درد وحشتناک حس کردم (چیز شد دیگه)
ا/ت:اهههههه..... اهههه....... ولم ..اهههههه.....ولم کن
کوک:ساکت نمیشی هااااا(داد)
ا/ت:اههههه....اهههه
کوک خیلی خیلی محکم،وحشیانه کارشو میکرد
ا/ت:اهههه.....اهههههه.....اهههههه (بیهوش شد)
ویو ا/ت
بیدار شدم دیدم تو اتاق کوک خوابیدم خیلی خیلی درد داشتم از درد نمیتونستم تکون بخورم یادم اومد که دیشب بین منو کوک چی گذشته از درد داشتم گریه میکردم
ا/ت:عاییییی....عاییییی
کوک:چی شده چرا ناله میکنی؟
ا/ت:عایییییی ....عاییییی...شاهکار خودته عایییی..
کوک:خیلی درد داری؟
ا/ت:معلومه دیگه...عایییی
کوک بلند شد و بغلم کرد
ا/ت:عایییی...چیکار میکنی
کوک:نمیخوای بری حموم؟
ا/ت:عاییییی....چرا چرا...عایییییی
جئون منو گذاشت توی وان حوله و لباس هم آورد خیلی درد داشتم آخه اولین بارم بود بعد حموم یکم از دردم کم شد ولی هنوزم درد داشتم رزا بهم زنگ زد
رزا:سلام عشقم
ا/ت:سلام
رزا:چیشده؟
ا/ت:هیچی
رزا :مطمئنی؟
ا/ت: نه
رزا:بعد از اون شب چی شد؟
ا/ت:(توضیح کل ماجرا بجز ماجرای شب)
رزا :خب باشه خواستم صداتو بشنوم که شنیدم
ا/ت :خب باشه خداحافظ
رزا :خداحافظ
آجوما اومد داخل اتاق
آجوما:چی شده دخترم ؟
ا/ت:هیچی نشده
آجوما:انگار حالت خوب نیست
ا/ت: نه،زیاد خوب نیستم
آجوما:میخواستم غذا درست کنی
ا/ت: هیف میشه ،اگه دست پخت منو از دست بدن
آجوما:یعنی غذا میپذی؟
ا/ت:آره
بعدش رفتم آشپزخونه یه عالمه غذا پختم
کوک اومد تو آشپزخونه
کوک:ا/ت یه لیوان آب برام بیار
ا/ت: چشم(کلافه)
براش یه لیوان آب بردم از اونجایی که کلی کار داشت رفت بیرون
- ۳۶.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط