{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

when he betrayed you

when he betrayed you
part 23

*روز زایمان*

ا/ت

چند ساعت دیگه قراره دخترمو ببینم که اسمشو میخوایم بزاریم مایا
داروی بیهوشی رو خوردم و منتظرم تا اثر کنه و بیهوش بشم
کوک کل مدت دستمو گرفته بود و ول نمیکرد
دستاش یخ کرده بود و استرس داشت
همه فکر میکردن اگه جونگ کوک زن بود تا الان خودش بچشو بدنیا اوردع بود
بهش یکم سرم زدن تا حالش بهتر بشع
الانم رو تخت کناریم دراز کشیده و منتظره سرمش تموم بشه

ا/ت: واقعا که سوسولی
کوک: من؟.. اصلا و ابدا!
ا/ت میبینیم *کم کم چشمام گرم میشد*
کوک: راحت بخواب وقتی بیدار بشی من همین جام!
ا/ت: سر تکون دادن و بستن چشم ها!

*چهار ساعت بعد*

کوک

دیگه کلافه شدع بودم
بهم گفته بودم
اما و ته هم که تازه سه ماه_چهار ماه از عروسی شون گذشته بود اینجا بودن
تا میخواستم به در اتاق عمل بکوبم در باز شد و پرستار سریع با یک چرخ دستی سریع یک موجود کوچولو که فقط صدا های ضعیف و ناله هاش در می اومد از کنارمون گذشت
تا میخواستم بچه رو بگیرم ازش همکارش پسم زد و گفت

پرستار2:ببخشید ولی نوزاد رو سریعا به بخش ببربم
کوک: چرا مگه چیشده ؟ *نگران*
پرستار۲: نه نه دکتر باید معاینه شون کنه میتونید همراهم بیاید
کوک؛ پس همسرم چی؟.. حالش خوبه؟
پرستار ۲: همسرتون حالش خوبه الان به اتاق هدایتشون میکنن
کوک: نفس راحت کشیدن*
ته: تو برو دنبالشون من مراقب ا/ت هستم
دیدگاه ها (۳)

The originals part 22ا/تدیدم یک جعبه بزرگ روی رو تختی های نو...

when he betrayed you part 21ا/تدو هفته طول کشید تا خونه جمع ...

Love in the dark④⑤یک ماه بعد کوک: ممنون عزیزم شام خیلی خوشمز...

when he betrayed you part 19ا/ت :حالم خوب نیسکوک: بیا بریم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط