در آغوش شیطان

"در آغوش شیطان"
---

Chapter: 1
Part: 26

ویو تهونگ

صورتشو آورد بالا...
وقتی دیدمش... ا... اون روزالین...
اون همون عشق قدیمیم بود که مرده بود.

اشک توی چشم‌هام جمع شد.
قلبم مثل طبل می‌کوبید، انگار سال‌ها انتظارم به یه لحظه رسیده بود.

تهونگ (زیر لب): غیرممکنه... تو... تو زنده‌ای؟

روزالین فقط نگاه کرد.
چشم‌هاش سبز، پر از سکوت، پر از راز.
هیچ کلمه‌ای نگفت، ولی نگاهش همه‌چیزو فریاد می‌زد.

باد سردی وزید، سطح دریاچه لرزید.
و من حس کردم این ملاقات، تقدیر بود.
نه فقط یه دیدار ساده...
یه بازگشت، یه هشدار، یه شروع تازه.

دست‌هام لرزید.
خواستم جلوتر برم، لمسش کنم، باور کنم که واقعیه.
اما یه صدای زمزمه از پشت درخت‌ها پیچید:

"بعضی عشق‌ها هرگز نمی‌میرن... فقط شکلشون عوض می‌شه."

ایستادم.
نفس‌هام سنگین شد.
و فهمیدم... این جنگل، فقط جای شکار نیست.
اینجا، گذشته و حال با هم گره خورده بودن.
دیدگاه ها (۱)

شوهرممم تهونگگگگگکک، من غششش😭🥀🎀

🥀🖤🚭

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 Part: 25ویو تهونگ بلند شدم، ...

اشکم در اومددد🥺

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 Part: 20ویو جیهوپنور چراغ‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط