در آغوش شیطان

"در آغوش شیطان"

---

Chapter: 1
Part: 25

ویو تهونگ

بلند شدم، رفتم به سمت جنگل. شب شده بود.
سایه‌ها روی زمین کشیده بودن و صدای جغدها از دور می‌اومد.
رفتم داخل جنگل... خیلی قشنگ بود.
شاخه‌ها مثل سقف بالای سرم، و بویی از یه موجود خاصی میومد.

کمی جلوتر رفتم، تا رسیدم به یه دریاچه.
آبش مثل آینه می‌درخشید، و اونجا...
یه دختر با موهای طلایی نشسته بود دم دریاچه.

موهاشو دیدم، یاد عشقی از زندگی قبلیم افتادم.
یه لحظه قلبم لرزید.
انگار زمان ایستاد.

کمی جلوتر رفتم.
بوی خونش خیلی فرق داشت.
نه مثل انسان‌ها، نه مثل خون‌آشام‌ها.
یه بوی شیرین، مثل گل‌های وحشی، اما با یه ته‌مایه‌ی خطر.

تهونگ (زیر لب): این... این دیگه چیه؟

دختر سرشو بلند کرد.
چشم‌هاش سبز بودن، مثل جنگل.
اما توی نگاهش یه چیزی بود...
یه چیزی که انگار منو می‌شناخت.

باد آروم وزید.
سطح دریاچه موج برداشت.
و من فهمیدم... این ملاقات، تصادفی نبود.

*بچه ها ببخشید که دیر گذاشتم، تروخدا یه کامنت و لایک کنید انرژی بگیرممم*
دیدگاه ها (۳)

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 Part: 26ویو تهونگ صورتشو آور...

شوهرممم تهونگگگگگکک، من غششش😭🥀🎀

اشکم در اومددد🥺

عر🥀🖤🚭

"در آغوش شیطان" ---Chapter: 1 Part: 24ویو جیمینجیمین: جونکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط