طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
سپیده می شود انگار ، آسمان دلم"*
دوباره، ماه جمال تو، می شود پیدا
در این سیاهی دنیا، به کهکشان دلم
چه ماه روشنی! به به! چه چشم زیبایی!
که روشن است، به نور شما، جهان دلم
دلم، فدای دو چشم تو، چشمک نازت
که سوسویش، شده امید و آرمان دلم
رها کن، آن شب زلف سیاه را، بر رخ
که رفته، طاقت من، طاقت و توان دلم
بریز، ابر دو گیسو، به روی ابروی خود
که خنجری ست، دو ابروت، در میان دلم
خبر ،رسیده که امشب، به فکر من هستی
طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
سپیده می شود انگار ، آسمان دلم"*
دوباره، ماه جمال تو، می شود پیدا
در این سیاهی دنیا، به کهکشان دلم
چه ماه روشنی! به به! چه چشم زیبایی!
که روشن است، به نور شما، جهان دلم
دلم، فدای دو چشم تو، چشمک نازت
که سوسویش، شده امید و آرمان دلم
رها کن، آن شب زلف سیاه را، بر رخ
که رفته، طاقت من، طاقت و توان دلم
بریز، ابر دو گیسو، به روی ابروی خود
که خنجری ست، دو ابروت، در میان دلم
خبر ،رسیده که امشب، به فکر من هستی
طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
- ۱.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط