{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم

طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
سپیده می شود انگار ، آسمان دلم"*
دوباره، ماه جمال تو، می شود پیدا
در این سیاهی دنیا، به کهکشان دلم
چه ماه روشنی! به به! چه چشم زیبایی!
که روشن است، به نور شما، جهان دلم
دلم، فدای دو چشم تو، چشمک نازت
که سوسویش، شده امید و آرمان دلم
رها کن، آن شب زلف سیاه را، بر رخ
که رفته، طاقت من، طاقت و توان دلم
بریز، ابر دو گیسو، به روی ابروی خود
که خنجری ست، دو ابروت، در میان دلم
خبر ،رسیده که امشب، به فکر من هستی
طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
دیدگاه ها (۱)

بلبلان از بوی گل مستندو ما از روی دوستدیگران از ساغر وساقیو ...

دیگران در تب و تاب شبِ عیدند ولی،مثلِ یک سالِ گذشته به تو مش...

چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانندیک مرد، با قلبی، ز جنس سن...

من غرق تماشایت! در کوی خیالات و...تو دسته گلی در دست! احوال ...

سایه‌های کلاغپارت دوازدهم | اولین ترکباران هنوز می‌بارید.قطر...

سکوت گاهی تنها راه دوام آوردن است..

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط