(Knife Dead)
(Knife Dead)
Part 30
مچ دستش را وقتی راه کرد که وارد اتاق شدن بیونگ سو کلافه گفت ..
بیونگ سو : هیییی دستم درد گرفت
ات: الاق غور نزن باید حرف بزنیم
بیونگ سو : باشه ... راجبه چی
دختره با کلافگی رو تخت بیونگ نشست و اوفی کشید گفت
ات: دیشب کارو خراب کردم جونکوک شمارمو خواست
بیونگ سو: خب بده
ات: بدترش اسممو پرسید
بیونگ سو : خب اسم مادرتو میگفتی
ات: خب گفتم
بیونگ سو : خب کجاش بده
ات: آدرس خونمو خواست
بیونگ سو : نده ...
به چهره غرق در فکر ات خیره شد و هولکی سمته تخت رفت و نشست با لکنت گفت.......
بیونگ سو: نگفتی که نه ..... اونی مگه با تو نیستم
ات: گفتم ولی نه آدرس اینجا رو ...... آدرس یه عمارت لوکس
بیونگ سو با دستش ضربی به صورتش زد و گفت ....
بیونگ سو : آخه تو چیکار کردی بدترش کردی دیونه
دخترک دستی به موهایش کشید و کلافه گفت ..
ات: میدونم .. میدونم که اشتباه کردم ولی دست از سرم برنمیداشت همش میگفت باید بدی باید بدی اوفف
کلافه اوفی کشید و به زمین خیره شد
ات: بیونگ کمکم میکنی ..
بیونگ سو خودش را رو تخت انداخت و با چراغی که تو سرش روشن شد زود زو تخت نشست و گفت
بیونگ سو : خب ازش خونه بخواه
دخترک مات و مبهوت بهش خیره ماند انگار داشت زبان کلاغ ها را میگفت
ات با دستش زد به سر بیونگ سو و با عصبانیت گفت
ات: ای مرد خاک تو سرت کنم ... نمیشه از همین اول راهی بگم
بیونگ : خب باهاش حرف بزن تا وقتی بهت نگفته نیاد اون عمارت چون برات گرون تموم میشه اگه اون بدونه که تو اسمت هويتت دروغ بود خیلی عصبانی میشه تازه میگم اون مافیا ست ....
ات عصبی با دستش زد به بازو بیونگ و گفت
ات: اینا دروغه باور نکن ....
بیونگ سو: اوکی من دیگه باید برم..... راستی قرار بعدی شما کی هستش
ات: دیشب تو ماشین گفت منو میبره رستوران نزدیک به دریا ... من گفتم هنوز نرفتم و نمیدونم که کجاست اونم گفت میاد دنبالم......
بیونگ سو : احمق بدترش کردی ....
ات کلافه موهایش را چنگ زد و آهی کشید روبه بیونگ کرد گفت
ات: باید یه کاری کنم
بیونگ سو: خب مجبور بری اون عمارتی که آدرسش رو دادی
ات: آره چاره دیگی ندارم ....
با دید تماس یورا زود از رو تخت بلند شد و با قدم های دویدن از اتاق خارج ...... وارد اتاق خودش و زود حواب یورا را داد ...
یورا : خب ..... ات خانم دیشب چطور بود .....
ات : وای یه عالمه حرف دارم برات ... بیا خونه ما
یورا : نه تو بیا زود باش
دخترک کمی اخم کرد چون از زن عمو خودش به شدت نفرت داد با عصبانیت غرید
ات: مادرت
یورا: اون رفته بیرون تا شب نمیاد زود باش دیگه بیا
ات: باشه اومدم
اصکی ممنوع
Part 30
مچ دستش را وقتی راه کرد که وارد اتاق شدن بیونگ سو کلافه گفت ..
بیونگ سو : هیییی دستم درد گرفت
ات: الاق غور نزن باید حرف بزنیم
بیونگ سو : باشه ... راجبه چی
دختره با کلافگی رو تخت بیونگ نشست و اوفی کشید گفت
ات: دیشب کارو خراب کردم جونکوک شمارمو خواست
بیونگ سو: خب بده
ات: بدترش اسممو پرسید
بیونگ سو : خب اسم مادرتو میگفتی
ات: خب گفتم
بیونگ سو : خب کجاش بده
ات: آدرس خونمو خواست
بیونگ سو : نده ...
به چهره غرق در فکر ات خیره شد و هولکی سمته تخت رفت و نشست با لکنت گفت.......
بیونگ سو: نگفتی که نه ..... اونی مگه با تو نیستم
ات: گفتم ولی نه آدرس اینجا رو ...... آدرس یه عمارت لوکس
بیونگ سو با دستش ضربی به صورتش زد و گفت ....
بیونگ سو : آخه تو چیکار کردی بدترش کردی دیونه
دخترک دستی به موهایش کشید و کلافه گفت ..
ات: میدونم .. میدونم که اشتباه کردم ولی دست از سرم برنمیداشت همش میگفت باید بدی باید بدی اوفف
کلافه اوفی کشید و به زمین خیره شد
ات: بیونگ کمکم میکنی ..
بیونگ سو خودش را رو تخت انداخت و با چراغی که تو سرش روشن شد زود زو تخت نشست و گفت
بیونگ سو : خب ازش خونه بخواه
دخترک مات و مبهوت بهش خیره ماند انگار داشت زبان کلاغ ها را میگفت
ات با دستش زد به سر بیونگ سو و با عصبانیت گفت
ات: ای مرد خاک تو سرت کنم ... نمیشه از همین اول راهی بگم
بیونگ : خب باهاش حرف بزن تا وقتی بهت نگفته نیاد اون عمارت چون برات گرون تموم میشه اگه اون بدونه که تو اسمت هويتت دروغ بود خیلی عصبانی میشه تازه میگم اون مافیا ست ....
ات عصبی با دستش زد به بازو بیونگ و گفت
ات: اینا دروغه باور نکن ....
بیونگ سو: اوکی من دیگه باید برم..... راستی قرار بعدی شما کی هستش
ات: دیشب تو ماشین گفت منو میبره رستوران نزدیک به دریا ... من گفتم هنوز نرفتم و نمیدونم که کجاست اونم گفت میاد دنبالم......
بیونگ سو : احمق بدترش کردی ....
ات کلافه موهایش را چنگ زد و آهی کشید روبه بیونگ کرد گفت
ات: باید یه کاری کنم
بیونگ سو: خب مجبور بری اون عمارتی که آدرسش رو دادی
ات: آره چاره دیگی ندارم ....
با دید تماس یورا زود از رو تخت بلند شد و با قدم های دویدن از اتاق خارج ...... وارد اتاق خودش و زود حواب یورا را داد ...
یورا : خب ..... ات خانم دیشب چطور بود .....
ات : وای یه عالمه حرف دارم برات ... بیا خونه ما
یورا : نه تو بیا زود باش
دخترک کمی اخم کرد چون از زن عمو خودش به شدت نفرت داد با عصبانیت غرید
ات: مادرت
یورا: اون رفته بیرون تا شب نمیاد زود باش دیگه بیا
ات: باشه اومدم
اصکی ممنوع
- ۲۲.۰k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط