امم خب من برید پیش اجوما تا براتون توضیح بدن باید چیکار کنین من ...
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟐
– امم… خب… من… برید پیش اجوما تا براتون توضیح بدن باید چیکار کنین، من کار دارم، وقت باارزشمو تلف نمیکنم.
– بله… ولی یه لحظه صبر کنید! من جواب سوالمو نگرفتم!
– اووففف… بفرما… چی میخواید بگید؟
– دوست پسرمو کجا بردید؟
– هرجا دلم بخواد… بهت ربط نداره… برو سرکارت.
– یعنی چی؟ بهت ربط نداره؟ خیلی هم ربط داره… کجا بردی تهیونگووو! (داد)
– بهتره تا اون روی سگیمو نیاوردی بالا بری سراغ کارت! (عربده)
– گوشام کرررر شدددد! ولومتو بیار پایین کلفت… که گیر نیاوردی! (داد)
رفتم سمتش، از موهاش گرفتم که داشت جیغ و داد میکرد… اصلا اهمیت ندادم. بردمش سمت اتاق شکنجه و پرتش کردم داخل و گفتم:
– خودت به چه روش میخوای تنبیه شی؟!
– چیه؟ لال شدی؟
– هر ضربهای که میزنم میشمری، وگرنه از اول شروع میکنم.
ضربه اول
– بشمررررر! (عربده)
۱… ۲… ۳… ۷… ۱۰… ۵۵… ۷۹… ۱۰۰… ۱۰۱…
ویو ا/ت
اونقدر محکم میزد که همه جای بدنم پر از خون شده بود، ولی مجبور بودم بشمرم… چرا اینجوری میکنه؟! همینطور داشت میزد و من داشتم میمردم… تا رسید به ۱۵۰، بعد ول کرد. چشام از اشک تار شده بود، بدنم به شدت درد میکرد. داشت میرفت بیرون که برگشت، بهم یه نگاه کرد، یه نیشخند شیطانی نثارم کرد و رفت… درو قفل کرد.
اونجا خیلی تاریک بود، ولی اهمیتی ندادم. رفتم یه گوشه، از درد به خودم پیچیدم و داشتم به خاطرات امروز فکر میکردم… کل اتاق داشت دور سرم میچرخید و نفهمیدم دیگه چی شد…
ویو جونگ کوک
این دختر چی داره که انقد منو جذب خودش کرده؟ هیچوقت هیچ دختری جرأت نکرده بود اینطوری جلوم وایسه و پا به پام داد بزنه… احححح… نمیتونم بهش فک نکنم…
– لعنتی… لعنتی… لعنتی! (با داد، هرکلمه بلندتر از قبلی)
– لعنت به قلب من! (لیوان ویسکی رو میکوبه به دیوار و هزار تکه میشه)
رفتم سمت اتاق شکنجه، درو باز کردم… دیدم بیهوش شده و یه گوشه روی زمین افتاده. به خودم لعنت فرستادم، سریع رفتم بغلش کردم و آوردمش بیرون. گذاشتمش روی تخت و سریع زنگ زدم به دکتر شخصیم:
– الو، جیمین… زود بیا عمارت، الان! (قطع کرد)
ویو جیمین €
– چی؟ الو… الو… جونگ کوک… پوففف!
سریع وسایلشو جمع میکنه و میاد عمارت کوک…
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟐
– امم… خب… من… برید پیش اجوما تا براتون توضیح بدن باید چیکار کنین، من کار دارم، وقت باارزشمو تلف نمیکنم.
– بله… ولی یه لحظه صبر کنید! من جواب سوالمو نگرفتم!
– اووففف… بفرما… چی میخواید بگید؟
– دوست پسرمو کجا بردید؟
– هرجا دلم بخواد… بهت ربط نداره… برو سرکارت.
– یعنی چی؟ بهت ربط نداره؟ خیلی هم ربط داره… کجا بردی تهیونگووو! (داد)
– بهتره تا اون روی سگیمو نیاوردی بالا بری سراغ کارت! (عربده)
– گوشام کرررر شدددد! ولومتو بیار پایین کلفت… که گیر نیاوردی! (داد)
رفتم سمتش، از موهاش گرفتم که داشت جیغ و داد میکرد… اصلا اهمیت ندادم. بردمش سمت اتاق شکنجه و پرتش کردم داخل و گفتم:
– خودت به چه روش میخوای تنبیه شی؟!
– چیه؟ لال شدی؟
– هر ضربهای که میزنم میشمری، وگرنه از اول شروع میکنم.
ضربه اول
– بشمررررر! (عربده)
۱… ۲… ۳… ۷… ۱۰… ۵۵… ۷۹… ۱۰۰… ۱۰۱…
ویو ا/ت
اونقدر محکم میزد که همه جای بدنم پر از خون شده بود، ولی مجبور بودم بشمرم… چرا اینجوری میکنه؟! همینطور داشت میزد و من داشتم میمردم… تا رسید به ۱۵۰، بعد ول کرد. چشام از اشک تار شده بود، بدنم به شدت درد میکرد. داشت میرفت بیرون که برگشت، بهم یه نگاه کرد، یه نیشخند شیطانی نثارم کرد و رفت… درو قفل کرد.
اونجا خیلی تاریک بود، ولی اهمیتی ندادم. رفتم یه گوشه، از درد به خودم پیچیدم و داشتم به خاطرات امروز فکر میکردم… کل اتاق داشت دور سرم میچرخید و نفهمیدم دیگه چی شد…
ویو جونگ کوک
این دختر چی داره که انقد منو جذب خودش کرده؟ هیچوقت هیچ دختری جرأت نکرده بود اینطوری جلوم وایسه و پا به پام داد بزنه… احححح… نمیتونم بهش فک نکنم…
– لعنتی… لعنتی… لعنتی! (با داد، هرکلمه بلندتر از قبلی)
– لعنت به قلب من! (لیوان ویسکی رو میکوبه به دیوار و هزار تکه میشه)
رفتم سمت اتاق شکنجه، درو باز کردم… دیدم بیهوش شده و یه گوشه روی زمین افتاده. به خودم لعنت فرستادم، سریع رفتم بغلش کردم و آوردمش بیرون. گذاشتمش روی تخت و سریع زنگ زدم به دکتر شخصیم:
– الو، جیمین… زود بیا عمارت، الان! (قطع کرد)
ویو جیمین €
– چی؟ الو… الو… جونگ کوک… پوففف!
سریع وسایلشو جمع میکنه و میاد عمارت کوک…
ادامه دارد...
- ۶.۳k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط