ویو جونگ کوک
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟑
ویو جونگ کوک
جیمین اومد، ا/ت رو معاینه کرد، سرم زد، زخماشو پانسمان کرد و بعد با یه نگاه جدی بهم گفت:
– داداش… توروخدا یه کم روی اعصابت کار کن… ولی یه چیزی ذهنمو درگیر کرده؛ تا حالا ندیدم اینطوری نگران یه دختر بشی.
– کی؟! من؟! نه بابا… من کی نگران شدم؟! (با لجاجت)
– معلومه… پس این دختر تو اتاق تو چیکار میکنه؟ هیچکس جرأت نداره پاشو تو اتاق تو بزاره، ولی تو خودت اونو بغل کردی، اوردی گذاشتی روی تختت و با عجله و نگرانی به من زنگ زدی… منم که دکتر شخصیه توعم…
– احححح… بسه دیگه، رو مخم راه نرو، برو بیرون! (با داد وسط حرفش پریدم)
– باشه جناب مافیای عاشق… (خندید و رفت سمت در)
– مافیای عاشق؟! ببینم… تو الان با من بودی؟!
– (چشمک زد و درو بست)
– اووفففف…
حدود یه ساعت گذشت که ا/ت از درد نالهای کرد و کم کم چشمهاشو باز کرد و نگام کرد.
– یکم که بهتر شدی، برو کاراتو از اجوما بپرس… (سرد)
و بعد رفت بیرون.
---
ویو ا/ت
همهجا درد میکرد، خیلی گشنه بودم، اما بیشتر نگران تهیونگ بودم. با کلی درد بلند شدم… بهتره برم پایین، شاید با اجوما حرف بزنم و چیزی بفهمم…
در اتاقو باز کردم و میخواستم از پلهها پایین برم که یه درد شدید تو ناحیه کمرم اومد… داشتم میافتادم که یهو یه دست از پشت منو گرفت. برگشتم… و دیدم که… اون… اون… باورم نمیشه… اون… 😳💔
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟑
ویو جونگ کوک
جیمین اومد، ا/ت رو معاینه کرد، سرم زد، زخماشو پانسمان کرد و بعد با یه نگاه جدی بهم گفت:
– داداش… توروخدا یه کم روی اعصابت کار کن… ولی یه چیزی ذهنمو درگیر کرده؛ تا حالا ندیدم اینطوری نگران یه دختر بشی.
– کی؟! من؟! نه بابا… من کی نگران شدم؟! (با لجاجت)
– معلومه… پس این دختر تو اتاق تو چیکار میکنه؟ هیچکس جرأت نداره پاشو تو اتاق تو بزاره، ولی تو خودت اونو بغل کردی، اوردی گذاشتی روی تختت و با عجله و نگرانی به من زنگ زدی… منم که دکتر شخصیه توعم…
– احححح… بسه دیگه، رو مخم راه نرو، برو بیرون! (با داد وسط حرفش پریدم)
– باشه جناب مافیای عاشق… (خندید و رفت سمت در)
– مافیای عاشق؟! ببینم… تو الان با من بودی؟!
– (چشمک زد و درو بست)
– اووفففف…
حدود یه ساعت گذشت که ا/ت از درد نالهای کرد و کم کم چشمهاشو باز کرد و نگام کرد.
– یکم که بهتر شدی، برو کاراتو از اجوما بپرس… (سرد)
و بعد رفت بیرون.
---
ویو ا/ت
همهجا درد میکرد، خیلی گشنه بودم، اما بیشتر نگران تهیونگ بودم. با کلی درد بلند شدم… بهتره برم پایین، شاید با اجوما حرف بزنم و چیزی بفهمم…
در اتاقو باز کردم و میخواستم از پلهها پایین برم که یه درد شدید تو ناحیه کمرم اومد… داشتم میافتادم که یهو یه دست از پشت منو گرفت. برگشتم… و دیدم که… اون… اون… باورم نمیشه… اون… 😳💔
ادامه دارد...
- ۷.۹k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط