{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی به آن غریبهای که در عکسهای قدیمی با چشمهایی روشن

گاهی به آن غریبه‌ای که در عکس‌های قدیمی با چشم‌هایی روشن و بی‌پروا می‌خندد، خیره می‌شوم و باورم نمی‌شود که او، روزگاری در پوستِ من نفس می‌کشیده است. آن زمان، زندگی در من شبیه به رودی خروشان جریان داشت و لبخندهایم، از تهِ دل، شبیه به شکوفه‌های گیلاس بی‌هیچ منتی می‌روییدند. اما تبرِ روزگار، آرام‌آرام و بی‌صدا، ریشه‌های آن شور را زد. حالا من مانده‌ام و تماشایِ ویرانه‌هایِ کسی که روزی “زندگی کردن” را بلد بود.
دیدگاه ها (۰)

دلتنگی، نامِ دیگرِ توست در غیابِ تو. هر چه عمیق‌تر به درونم ...

دلم یک کلبه‌یِ چوبی می‌خواهد در انحنایِ دورترین جاده‌یِ جنگل...

همیشه همه‌چیز آرام نیست. گاهی اقیانوسِ وجودِ آدم، شاهدِ جنگِ...

آن روی دیگر آقای لاریجانی‌این متن را از روی دیدار دوساعته جذ...

شهید لاریجانی با رهبر انقلاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط