گاهی به آن غریبهای که در عکسهای قدیمی با چشمهایی روشن
گاهی به آن غریبهای که در عکسهای قدیمی با چشمهایی روشن و بیپروا میخندد، خیره میشوم و باورم نمیشود که او، روزگاری در پوستِ من نفس میکشیده است. آن زمان، زندگی در من شبیه به رودی خروشان جریان داشت و لبخندهایم، از تهِ دل، شبیه به شکوفههای گیلاس بیهیچ منتی میروییدند. اما تبرِ روزگار، آرامآرام و بیصدا، ریشههای آن شور را زد. حالا من ماندهام و تماشایِ ویرانههایِ کسی که روزی “زندگی کردن” را بلد بود.
- ۵۷۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط