فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ¹²
[تهیونگ هنوز به دست ا.ت نگاه میکنه که بیصدا روی دستش مونده. سرش رو کمی پایین میندازه. سکوت، آروم و سنگینه، ولی تهیونگ دیگه ازش فرار نمیکنه.]
تهیونگ (آروم):
یهبار... یه روز بارونی... تههوان ازم خواست ببرمش بیرون.
گفت دلش میخواد بارونو حس کنه... بدون چتر، بدون سقف، فقط خودش و بارون.
[ا.ت با دقت نگاهش میکنه. تهیونگ لبخند محوی میزنه—اونجور لبخندهایی که از درد میان.]
تهیونگ (ادامه میده):
مامان مخالف بود... میگفت ممکنه حالش بدتر شه. ولی من نتونستم نه بگم.
لباس گرم تنش کردم و بردمش تو حیاط.
بارون تند میبارید ولی اون... اون فقط میخندید.
مثل یه بچهی آزاد... مثل کسی که برای چند دقیقه فراموش کرده مریضه.
[تهیونگ مکث میکنه. چشمهاش توی جایی دور غرق شدهان.]
تهیونگ:
میدونی چی گفت؟ گفت: "هیونگ، این بارون... انگار داره بغض زمینو درمیاره. ولی من حالم خوبه چون تو اینجایی."
[صدای تهیونگ میلرزه. بغضی که سعی کرده سالها قورت بده، حالا داره بالا میاد.]
تهیونگ (آهسته):
اون شب تب کرد... خیلی بد... و من خودمو نبخشیدم.
هنوزم نمیبخشم... چون حس میکنم اون فقط یه لبخند خواست، و من بهاش رو با سلامتیش دادم.
[ا.ت بلند نمیشه، حرف نمیزنه، فقط دست تهیونگ رو محکمتر میگیره.]
ا.ت (با صدایی آروم ولی محکم):
اون یه خاطرهی شاد ازت خواست، تهیونگ. یه لحظه واقعی.
و تو دادی.
تههوان با لبخند رفت... نه با دلتنگی.
[تهیونگ پلکهاشو میبنده. یه قطره اشک آروم از گوشهی چشمش پایین میاد. پاکش نمیکنه. برای اولین بار، نمیجنگه با گریه.]
تهیونگ (زمزمه):
دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد.
ا.ت:
من اینجام... تا هروقت خواستی، دربارهش حرف بزنی. حتی اگه هزار بار هم باشه.
[لحظهای بعد، تهیونگ آروم سرش رو به شونهی ا.ت تکیه میده. بدون حرف. فقط با قلبی که بعد از مدتها داره نفس عمیقتری میکشه.]
پارت ¹²
[تهیونگ هنوز به دست ا.ت نگاه میکنه که بیصدا روی دستش مونده. سرش رو کمی پایین میندازه. سکوت، آروم و سنگینه، ولی تهیونگ دیگه ازش فرار نمیکنه.]
تهیونگ (آروم):
یهبار... یه روز بارونی... تههوان ازم خواست ببرمش بیرون.
گفت دلش میخواد بارونو حس کنه... بدون چتر، بدون سقف، فقط خودش و بارون.
[ا.ت با دقت نگاهش میکنه. تهیونگ لبخند محوی میزنه—اونجور لبخندهایی که از درد میان.]
تهیونگ (ادامه میده):
مامان مخالف بود... میگفت ممکنه حالش بدتر شه. ولی من نتونستم نه بگم.
لباس گرم تنش کردم و بردمش تو حیاط.
بارون تند میبارید ولی اون... اون فقط میخندید.
مثل یه بچهی آزاد... مثل کسی که برای چند دقیقه فراموش کرده مریضه.
[تهیونگ مکث میکنه. چشمهاش توی جایی دور غرق شدهان.]
تهیونگ:
میدونی چی گفت؟ گفت: "هیونگ، این بارون... انگار داره بغض زمینو درمیاره. ولی من حالم خوبه چون تو اینجایی."
[صدای تهیونگ میلرزه. بغضی که سعی کرده سالها قورت بده، حالا داره بالا میاد.]
تهیونگ (آهسته):
اون شب تب کرد... خیلی بد... و من خودمو نبخشیدم.
هنوزم نمیبخشم... چون حس میکنم اون فقط یه لبخند خواست، و من بهاش رو با سلامتیش دادم.
[ا.ت بلند نمیشه، حرف نمیزنه، فقط دست تهیونگ رو محکمتر میگیره.]
ا.ت (با صدایی آروم ولی محکم):
اون یه خاطرهی شاد ازت خواست، تهیونگ. یه لحظه واقعی.
و تو دادی.
تههوان با لبخند رفت... نه با دلتنگی.
[تهیونگ پلکهاشو میبنده. یه قطره اشک آروم از گوشهی چشمش پایین میاد. پاکش نمیکنه. برای اولین بار، نمیجنگه با گریه.]
تهیونگ (زمزمه):
دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد.
ا.ت:
من اینجام... تا هروقت خواستی، دربارهش حرف بزنی. حتی اگه هزار بار هم باشه.
[لحظهای بعد، تهیونگ آروم سرش رو به شونهی ا.ت تکیه میده. بدون حرف. فقط با قلبی که بعد از مدتها داره نفس عمیقتری میکشه.]
- ۶.۵k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط