فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ¹¹
[شب شده. نور زرد کمرنگ چراغ مطالعه، فقط گوشهای از اتاق رو روشن کرده. تهیونگ و ا.ت هنوز توی حال نشستن. قهوهها تموم شده، ولی مکالمهشون نه.]
[تهیونگ به پنجره خیره شده. ا.ت دفترشو باز کرده، ولی هنوز چیزی ننوشته. سکوتی هست که از اون سکوتهای سنگین نیست... از اونهایی که توش، حضورِ یه نفر کافیه.]
تهیونگ (با صدای پایین، انگار داره خاطرهای رو از خاک بیرون میکشه):
من یه برادر کوچیک داشتم...
اسمش ته هوان بود.
[ا.ت آروم سرش رو برمیگردونه سمتش. تهیونگ هنوز به پنجره نگاه میکنه.]
تهیونگ (ادامه میده):
اون همیشه لبخند میزد... با اینکه دنیا براش خیلی بیرحم بود.
مریض بود... یه مریضی که هر روز بیشتر ازش میگرفت.
من هر کاری کردم نتونستم نجاتش بدم.
[صدای نفسش میلرزه. ولی نه اونجوری که گریه کنه... انگار فقط نفس کشیدن سخته.]
تهیونگ:
وقتی مُرد، همه گفتن "زمان میگذره، خوب میشی."
ولی زمان فقط باعث شد بیشتر وانمود کنم خوبم.
ا.ت (آروم، با صدای نرم):
شاید هنوز اون درد باید شنیده میشد...
نه پنهون بشه، نه فراموش... فقط شنیده بشه.
[تهیونگ برای اولین بار از وقتی شروع کرده، به چشمهای ا.ت نگاه میکنه.]
تهیونگ:
تو... چرا اینجایی؟ یعنی واقعا چرا وقتتو صرف کسی میکنی که خودش هم نمیدونه داره کجا میره؟
ا.ت (بیوقفه):
چون مهم نیست کجا میری... مهم اینه که تنها نری.
و من نمیذارم تو این مسیر، تنها باشی.
[سکوت کوتاه. این بار تهیونگ یه نفس عمیق میکشه، و چشمهاشو میبنده. بعد از چند ثانیه، آروم زمزمه میکنه:]
تهیونگ:
دلم برای برادرم تنگ شده...
[ا.ت دستش رو آروم، بیاجبار، روی دست تهیونگ میذاره.]
ا.ت (آروم):
میتونی هروقت خواستی ازش برام بگی... حتی اگه صدبار تکراری باشه.
من گوش میدم.
[تهیونگ چیزی نمیگه. فقط برای اولین بار، دستش رو از زیر دست ا.ت نمیکشه.]
پارت ¹¹
[شب شده. نور زرد کمرنگ چراغ مطالعه، فقط گوشهای از اتاق رو روشن کرده. تهیونگ و ا.ت هنوز توی حال نشستن. قهوهها تموم شده، ولی مکالمهشون نه.]
[تهیونگ به پنجره خیره شده. ا.ت دفترشو باز کرده، ولی هنوز چیزی ننوشته. سکوتی هست که از اون سکوتهای سنگین نیست... از اونهایی که توش، حضورِ یه نفر کافیه.]
تهیونگ (با صدای پایین، انگار داره خاطرهای رو از خاک بیرون میکشه):
من یه برادر کوچیک داشتم...
اسمش ته هوان بود.
[ا.ت آروم سرش رو برمیگردونه سمتش. تهیونگ هنوز به پنجره نگاه میکنه.]
تهیونگ (ادامه میده):
اون همیشه لبخند میزد... با اینکه دنیا براش خیلی بیرحم بود.
مریض بود... یه مریضی که هر روز بیشتر ازش میگرفت.
من هر کاری کردم نتونستم نجاتش بدم.
[صدای نفسش میلرزه. ولی نه اونجوری که گریه کنه... انگار فقط نفس کشیدن سخته.]
تهیونگ:
وقتی مُرد، همه گفتن "زمان میگذره، خوب میشی."
ولی زمان فقط باعث شد بیشتر وانمود کنم خوبم.
ا.ت (آروم، با صدای نرم):
شاید هنوز اون درد باید شنیده میشد...
نه پنهون بشه، نه فراموش... فقط شنیده بشه.
[تهیونگ برای اولین بار از وقتی شروع کرده، به چشمهای ا.ت نگاه میکنه.]
تهیونگ:
تو... چرا اینجایی؟ یعنی واقعا چرا وقتتو صرف کسی میکنی که خودش هم نمیدونه داره کجا میره؟
ا.ت (بیوقفه):
چون مهم نیست کجا میری... مهم اینه که تنها نری.
و من نمیذارم تو این مسیر، تنها باشی.
[سکوت کوتاه. این بار تهیونگ یه نفس عمیق میکشه، و چشمهاشو میبنده. بعد از چند ثانیه، آروم زمزمه میکنه:]
تهیونگ:
دلم برای برادرم تنگ شده...
[ا.ت دستش رو آروم، بیاجبار، روی دست تهیونگ میذاره.]
ا.ت (آروم):
میتونی هروقت خواستی ازش برام بگی... حتی اگه صدبار تکراری باشه.
من گوش میدم.
[تهیونگ چیزی نمیگه. فقط برای اولین بار، دستش رو از زیر دست ا.ت نمیکشه.]
- ۵.۸k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط