فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ¹⁰
[صدای قلقل آب جوش از آشپزخونه میاد. تهیونگ دوتا لیوان قهوه آماده میکنه. توی یکی شیر و خامه میریزه، دقیقا همونجوری که ا.ت خواسته بود.]
[ا.ت توی حال نشسته، دفترش هنوز توی بغلشه ولی بازش نکرده. صدای قدمهای آروم تهیونگ از پشت سرش شنیده میشه.]
تهیونگ:
قهوه با شیر و خامه... امیدوارم زیادی شیرین نشده باشه.
[لیوان رو به سمتش میگیره. ا.ت میگیره، لبخند ملایمی میزنه.]
ا.ت:
مرسی... نه، عالیه. حتی اگه زیادی شیرین هم باشه، باز بهتر از تلخیه بعضی حسهاست.
تهیونگ (نگاه کوتاهی بهش میندازه):
تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟ انگار کلماتتو از شعر قرض گرفتی.
ا.ت (میخنده):
نه... فقط وقتی کسی رو میبینم که دردشو نمیگه ولی چشماش فریاد میزنن.
[تهیونگ برای لحظهای مکث میکنه. نگاهش رو ازش میدزده و روی میز روبهرو متمرکز میشه.]
تهیونگ:
میدونی... من همیشه از وابسته شدن میترسیدم. چون وقتی وابسته شی، آسیبپذیر میشی.
و من... نمیخواستم دیگه کسی بتونه آسیبم بزنه.
ا.ت:
آسیبپذیر بودن، ضعف نیست تهیونگ.
درد کشیدن، نشونهی انسان بودنه.
و اینکه هنوز میتونی حس کنی، یعنی هنوز زندهای.
[سکوت. فقط صدای قهوهای که از لیوان بخار بلند میکنه.]
تهیونگ (با صدایی پایینتر، انگار داره با خودش حرف میزنه):
بعضی وقتا آرزو میکنم ای کاش هیچوقت احساس نداشتم...
ا.ت (نرم ولی محکم):
ولی اگه احساس نداشتی... الان اینجا نبودی.
و منم نبودم که کنارت قهوه بخورم و سعی کنم بفهممت.
[تهیونگ بهش نگاه میکنه. برای اولین بار، نگاهش پر از سؤاله، نه دیوار.]
تهیونگ:
اگه یه روز ازم خسته شی چی؟
اگه یه روز مثل بقیه بری چی؟
ا.ت (بیدرنگ):
اون روز هیچوقت نمیاد.
[تهیونگ نفس عمیقی میکشه. چیزی نمیگه. ولی دستش که روی میز بوده، کمی به سمت ا.ت حرکت میکنه. نه زیاد. فقط به اندازهی یک نشونه. یک قدم.]
پارت ¹⁰
[صدای قلقل آب جوش از آشپزخونه میاد. تهیونگ دوتا لیوان قهوه آماده میکنه. توی یکی شیر و خامه میریزه، دقیقا همونجوری که ا.ت خواسته بود.]
[ا.ت توی حال نشسته، دفترش هنوز توی بغلشه ولی بازش نکرده. صدای قدمهای آروم تهیونگ از پشت سرش شنیده میشه.]
تهیونگ:
قهوه با شیر و خامه... امیدوارم زیادی شیرین نشده باشه.
[لیوان رو به سمتش میگیره. ا.ت میگیره، لبخند ملایمی میزنه.]
ا.ت:
مرسی... نه، عالیه. حتی اگه زیادی شیرین هم باشه، باز بهتر از تلخیه بعضی حسهاست.
تهیونگ (نگاه کوتاهی بهش میندازه):
تو همیشه اینطوری حرف میزنی؟ انگار کلماتتو از شعر قرض گرفتی.
ا.ت (میخنده):
نه... فقط وقتی کسی رو میبینم که دردشو نمیگه ولی چشماش فریاد میزنن.
[تهیونگ برای لحظهای مکث میکنه. نگاهش رو ازش میدزده و روی میز روبهرو متمرکز میشه.]
تهیونگ:
میدونی... من همیشه از وابسته شدن میترسیدم. چون وقتی وابسته شی، آسیبپذیر میشی.
و من... نمیخواستم دیگه کسی بتونه آسیبم بزنه.
ا.ت:
آسیبپذیر بودن، ضعف نیست تهیونگ.
درد کشیدن، نشونهی انسان بودنه.
و اینکه هنوز میتونی حس کنی، یعنی هنوز زندهای.
[سکوت. فقط صدای قهوهای که از لیوان بخار بلند میکنه.]
تهیونگ (با صدایی پایینتر، انگار داره با خودش حرف میزنه):
بعضی وقتا آرزو میکنم ای کاش هیچوقت احساس نداشتم...
ا.ت (نرم ولی محکم):
ولی اگه احساس نداشتی... الان اینجا نبودی.
و منم نبودم که کنارت قهوه بخورم و سعی کنم بفهممت.
[تهیونگ بهش نگاه میکنه. برای اولین بار، نگاهش پر از سؤاله، نه دیوار.]
تهیونگ:
اگه یه روز ازم خسته شی چی؟
اگه یه روز مثل بقیه بری چی؟
ا.ت (بیدرنگ):
اون روز هیچوقت نمیاد.
[تهیونگ نفس عمیقی میکشه. چیزی نمیگه. ولی دستش که روی میز بوده، کمی به سمت ا.ت حرکت میکنه. نه زیاد. فقط به اندازهی یک نشونه. یک قدم.]
- ۶.۰k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط