{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓈𝓂𝒾ℯ

𝓈𝓂𝒾ℯ

Part "48"

☆ویو هانا☆

نورهای سالن کم شد.

همه ساکت شدن.

فقط صدای موسیقی آروم توی فضا پخش میشد.

ماریا دستش رو بالا برد و با ذوق گفت:

ماریا: خب... بالاخره لحظه اش رسید!

همه با هیجان نگاهش میکردن.

من هم گوشه سالن ایستاده بودم و سینی رو محکم توی دستم گرفته بودم.

قلبم تند تند میزد.

نمیدونم چرا...

ولی حس بدی داشتم.

انگار قراره یه چیزی اتفاق بیفته که هیچکس آمادش نیست.

ماریا به سمت یه جعبه بزرگ رفت که وسط سالن گذاشته بودن.

همه دورش جمع شدن.

تهیونگ کمی عقب تر ایستاده بود.

چشمش برای چند لحظه روی من موند.

بعد خیلی آروم سرش رو برگردوند.

ماریا با لبخند گفت:

ماریا: فقط کافیه اینو باز کنیم...

دوست صمیمیم نتیجه رو داخلش گذاشته.

همه ساکت شدن.

جعبه آروم باز شد...

یه پاکت سفید داخلش بود.

ماریا با هیجان پاکت رو برداشت.

چند ثانیه مکث کرد.

انگار خودش هم یه کم استرس داشت.

بعد پاکت رو باز کرد.

صدای نفس ها توی سالن قطع شد.

من ناخودآگاه یه قدم جلو رفتم.

ماریا برگه رو باز کرد...

چشمش روی کلمات ثابت موند.

لبخندش برای چند لحظه خشک شد.

بعد آروم گفت:

ماریا: ...

همه منتظر بودن.

آنا: خب دختره یا پسره؟

ماریا یه نفس عمیق کشید.

بعد با صدایی که یکم لرزش داشت گفت:

ماریا: دکتر اشتباه نکرده بود...

همه جلوتر خم شدن.

تهیونگ هم نگاهش جدی تر شد.

ماریا ادامه داد:

ماریا: بچه...

پسره.

یه لحظه سکوت کامل سالن رو گرفت.

بعد صدای تبریک و خوشحالی بلند شد.

آنا با ذوق دست زد.

مهمونا شروع کردن به خوشحالی کردن.

ولی من...

فقط ایستاده بودم.

نه به خاطر بچه.

به خاطر اون لحظه کوتاه سکوت.

اون لحظه‌ای که قبل از گفتن جواب، صورت ماریا تغییر کرد.

انگار یه چیز دیگه هم توی اون پاکت بود...

چیزی غیر از جنسیت بچه...

چشمم ناخودآگاه رفت سمت تهیونگ.

اون هم خوشحال نبود.

لبخند نزد.

فقط به جعبه نگاه میکرد...

انگار اون هم یه چیزی فهمیده بود.

نه...

شاید فقط من اینطوری فکر میکنم.

...

موسیقی دوباره بلند شد.

جشن ادامه داشت.

اما توی ذهن من دیگه جشن نبود...

یه سوال بزرگ بود که هی بزرگ تر میشد...

اون پاکت واقعاً فقط یه جواب داشت؟

یا یه چیز دیگه هم داخلش بود که هیچکس نباید میدید؟

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "47"☆ویو هانا☆فردای اون روز، از صبح عمارت شلوغ بود...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "46"☆ویو هانا☆بعد از اینکه صدای ماشین از حیاط اومد...

^فیک جونگکوک^(پارت۱۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط