*راز دل*
*راز دل*
کیهان :
به پرستاری گفتم بیاد سروم ماه وش رو از دستش در بیاره وایسادم تا اومد یه نگاه بهم انداخت وگفت : شما شش ماهه به دنیا اومدید
- نه هفت ماهه
خندش گرفت رفتیم تو اتاق سروم ماه وش رو دراورد تا خواست پنبه بزاره جای سروم خون اومد
- خانم حواست باشه
پرستاره کارشو انجام داد ونمی دونم چی گفت که مامان وماه وش خندیدن
- شما به چی می خندین
بانو هم اومد داخل ولباس ماه وش رو تنش کرد وکمک کردن از تخت اومد پایین اصلا فکرشم نمی کردم این اتفاق بیفته
رسیدیم خونه ماه وش رو بغل کردم یه وقت اذیت نشه از پله ها بخواد بره بالا ورفتیم بالا تو اتاقمون گذاشتمش رو کاناپه ورو تختی رو برداشتم یه روتختی دیگه از کمد مخصوص رخت خواب ها برداشتم وگذاشتم رو تخت ماه وش رو نگاه کردم که چشاش بسته بود اونم بخاطر مسکن ها بود بغلش کردم چشاشو آروم باز کرد بهش لبخند زدم وگذاشتمش رو تخت ملافه رو کشیدم روش وگفتم : یه دوش بگیرم تو هم استراحت کن سرشو تکون داد وچشاشو بست
حموم کردم ولباس پوشیدم تا ماه وش خواب بود باید می رفتم خونه ای عمو رفتم پایین مامان متعجب گفت : کجا میری
- میرم وزود میام
مامان : کجا .
- خونه ای عمو
مامان : چیزی نگی عموت اینا ناراحت بشن
- نه
سوار ماشینم شدم هنوز گل زده بود بی توجه به این موضوع از خونه اومدم بیرون ورفتم سمت خونه ای عمو مثله همیشه دربونشون در رو باز کرد ورفتم داخل زن عمو وعمو تو حیاط نشسته بودن با دیدن ماشینم بلند شدن زن عمو حسابی رنگش پریده بود وتدگرسیده بودپیاده شدم وگفتم : سلام عمو خوبی زن عمو
عمو : کیهان چی شده ؟!
- کیارش کجاست
عمو وزن عمو همدیگرو نگاه کردن
زن عمو : کیارش دیشب رفت
- کجا؟!
زن عمو : رفت ترکیه
- زنش چی ؟!
عمو : منظورت فانی
- اره
عمو : از هم جداشدن
متعجب گفتم : کی جدا شدن اونا که دیشب پیش هم بودن
زن عمو : فانی بچه اش رو انداخت کیارشم نتونست تحمل کنه ازش جدا شد کار دیشبشونم نمایشی بود
- پس فانی کجاست؟!
زن عمو : نمی دونم ...چی شده کیهان؟!
- هیچی ...بهتره برم خونه چون فانی دست بردار نیست
ازشون خداحافظی کردم وبرگشتم خونه تو حیاط نشستم
مامان : کیهان
سرمو راست کردم نگاش کردم
مامان : تو گشنه ات نیست ؟!
- مامان فانی چطور اومده تو خونه
مامان : نمی ...مگه کلید داشت
- وااای اره داشت یادم رفت ازش بگیرم ....مهران
مهران اومد جلو گفت : بله آقا
- قفل ها رو عوض کن دیشب اومدی مراسم چه وقت اومدی خونه
مهران : راستش عروسیتون موندم آقا
- مگه نگفتم خونه باش حواست به خونه باشه ...حالا گذشت ولی همین عصر میری دوتا سگ می گیری ومیای اوردیشون به من بگو
مهران : چشم آقا
- برو .
مامان : پاشو بیا یه چیزی بخور رنگت پریده جلو ماه وش چیزی بروز نده
- چشم ...ماه وش بیدار نشده
مامان : نه هنوز
کیهان :
به پرستاری گفتم بیاد سروم ماه وش رو از دستش در بیاره وایسادم تا اومد یه نگاه بهم انداخت وگفت : شما شش ماهه به دنیا اومدید
- نه هفت ماهه
خندش گرفت رفتیم تو اتاق سروم ماه وش رو دراورد تا خواست پنبه بزاره جای سروم خون اومد
- خانم حواست باشه
پرستاره کارشو انجام داد ونمی دونم چی گفت که مامان وماه وش خندیدن
- شما به چی می خندین
بانو هم اومد داخل ولباس ماه وش رو تنش کرد وکمک کردن از تخت اومد پایین اصلا فکرشم نمی کردم این اتفاق بیفته
رسیدیم خونه ماه وش رو بغل کردم یه وقت اذیت نشه از پله ها بخواد بره بالا ورفتیم بالا تو اتاقمون گذاشتمش رو کاناپه ورو تختی رو برداشتم یه روتختی دیگه از کمد مخصوص رخت خواب ها برداشتم وگذاشتم رو تخت ماه وش رو نگاه کردم که چشاش بسته بود اونم بخاطر مسکن ها بود بغلش کردم چشاشو آروم باز کرد بهش لبخند زدم وگذاشتمش رو تخت ملافه رو کشیدم روش وگفتم : یه دوش بگیرم تو هم استراحت کن سرشو تکون داد وچشاشو بست
حموم کردم ولباس پوشیدم تا ماه وش خواب بود باید می رفتم خونه ای عمو رفتم پایین مامان متعجب گفت : کجا میری
- میرم وزود میام
مامان : کجا .
- خونه ای عمو
مامان : چیزی نگی عموت اینا ناراحت بشن
- نه
سوار ماشینم شدم هنوز گل زده بود بی توجه به این موضوع از خونه اومدم بیرون ورفتم سمت خونه ای عمو مثله همیشه دربونشون در رو باز کرد ورفتم داخل زن عمو وعمو تو حیاط نشسته بودن با دیدن ماشینم بلند شدن زن عمو حسابی رنگش پریده بود وتدگرسیده بودپیاده شدم وگفتم : سلام عمو خوبی زن عمو
عمو : کیهان چی شده ؟!
- کیارش کجاست
عمو وزن عمو همدیگرو نگاه کردن
زن عمو : کیارش دیشب رفت
- کجا؟!
زن عمو : رفت ترکیه
- زنش چی ؟!
عمو : منظورت فانی
- اره
عمو : از هم جداشدن
متعجب گفتم : کی جدا شدن اونا که دیشب پیش هم بودن
زن عمو : فانی بچه اش رو انداخت کیارشم نتونست تحمل کنه ازش جدا شد کار دیشبشونم نمایشی بود
- پس فانی کجاست؟!
زن عمو : نمی دونم ...چی شده کیهان؟!
- هیچی ...بهتره برم خونه چون فانی دست بردار نیست
ازشون خداحافظی کردم وبرگشتم خونه تو حیاط نشستم
مامان : کیهان
سرمو راست کردم نگاش کردم
مامان : تو گشنه ات نیست ؟!
- مامان فانی چطور اومده تو خونه
مامان : نمی ...مگه کلید داشت
- وااای اره داشت یادم رفت ازش بگیرم ....مهران
مهران اومد جلو گفت : بله آقا
- قفل ها رو عوض کن دیشب اومدی مراسم چه وقت اومدی خونه
مهران : راستش عروسیتون موندم آقا
- مگه نگفتم خونه باش حواست به خونه باشه ...حالا گذشت ولی همین عصر میری دوتا سگ می گیری ومیای اوردیشون به من بگو
مهران : چشم آقا
- برو .
مامان : پاشو بیا یه چیزی بخور رنگت پریده جلو ماه وش چیزی بروز نده
- چشم ...ماه وش بیدار نشده
مامان : نه هنوز
- ۲۲.۸k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط