قسمت4
قسمت4
By your side
کنار پنجره نشسته بودم و به قطره های بارون که به شیشه ها میخورد نگاه میکردم
_زر چیکار میکنی؟
+هیچی
_پاشو اماده شو بریم دانشگاه
به ساعتم نگاه کردم و از جام بلد شدم و ی ابی به سروصورتم زدم و پالتومو پوشیدم و کتابامو برداشتم
+شقایق آماده ای؟
_اره،اره یه لحظه وایسا تا کفشمو بپوشم
+اوکی
چترمونو باز کردیم تا کنار خیابون رفتیم و از اونجا به بعد تاکسی گرفتیم.
_امروز روز اول دانشگاهمونه باید خوب پیش بریم
+اره،فایتینگ
_فایتینگ
به دانشگاه رسیدیم و زنگ اول زبان فرانسوی داشتیم،سر کلاس نشسته بودم که یهو شقایق با صدای بلند گفت:
+ووواااااییییی ررززز
توجه کل کلاس بهش جلب شد،شقایق با حالت خجالت زده ساکت نشست؛من نگاش کردمو سرمو تکون دادمو اروم گفتم چیه؟
اون یه اسکرینشات از صفحه گرفت و برای من فرستاد؛
وقتی من اونو باز کردم نوشته بود:
دو روز دیگه ساعت8صبح پارک چانیول از سفر کوتاهش به توکیو ژاپن به فرودگاه اینچئون برمیگرده.
ما تصمیم گرفتیم دو روز دیگه بریم اونجا و با چانیول ملاقات کنیم.
زنگ اول که تموم شد،ما توی سالن دانشگاه بودیم که یهو گوشیم زنگ خورد دیدم جانگ بورا دوست کره ایمه گوشیو برداشتم
+الو
_الو سلام
+خوبی؟
_ممنون تو خوبی؟
+منم خوبم
_کجایی؟
+من کره ام
_اره،میدونستم
+از تو اینستام دیدی؟
_اره،چرا خبرم نکردی؟
+ببخشید مشغول بودم
_اها،اشکال نداره
+خب،میتونم ببینمت؟
_من الان دانشگاهم ی کلاس دیگه دارم وقتی تموم شدم بهت زنگ میزنم
+باشه
_خب دیگه،فعلا بای
+بای
زنگ کلاس خورد و ما هم این زنگو پشت سر گذروندم.
ساعت 10صبح بود که ما رفتیم برج نامسان و به بورا زنگ زدیم و بهش گفتیم ما برج نامسانیم؛
منو شقایق رفتیم و قفل دوستیمونو زدیم اونجا و نوشتیم دوستیمون پایدارو منتظر بورا بودیم تا بیاد.
وقتی اومد ما هم دیگرو بغل کردیم
خوبین؟
_خوبیم مرسی تو خوبی؟
مرسی،ببخشید دیر کردم
+مشکلی نیست
_خب چیکار کنیم؟
+بریم ترن هوایی سوار شیم
_باش
ما رفتیم بالا و بلیت ترن هوایی رو گرفتیم و سوار شدیم خیلی خوب بود بعد که پیاده شدیم خیلی گرسنمون بود و تصمیم گرفتیم بریم یکی از رستورانای سنتی و غذا بخوریم ما غذای سئولئونگ تانگ(غذای استخوان گاو)رو سفارش دادیم؛
غذای خوشمزه ای بود.
وقتی مامیخواستیم از تو رستوران بیرون بیایم دوباره بارون گرفت،رفتیم کنار ایستگاه اتوبوس نشستیم و سوار اتوبوس شدیم، با اصرار جانگ بورا مارو برد خونش و از ما خواست تا شب پیشش بمونیم.
ساعت5 عصر بود
+بچه ها میاین بازی؟
_چه بازی؟
+اممم...تخته چطوره؟
_خوبه
بورا تخته رو اورد وسط و شروع به بازی کردیم؛بورا بازی رو برد.
شب که شد بورا چندتا از فیلمای ژاپنی اورد و ما یکیو انتخاب کردیم و دیدیم ... #exo #fake
By your side
کنار پنجره نشسته بودم و به قطره های بارون که به شیشه ها میخورد نگاه میکردم
_زر چیکار میکنی؟
+هیچی
_پاشو اماده شو بریم دانشگاه
به ساعتم نگاه کردم و از جام بلد شدم و ی ابی به سروصورتم زدم و پالتومو پوشیدم و کتابامو برداشتم
+شقایق آماده ای؟
_اره،اره یه لحظه وایسا تا کفشمو بپوشم
+اوکی
چترمونو باز کردیم تا کنار خیابون رفتیم و از اونجا به بعد تاکسی گرفتیم.
_امروز روز اول دانشگاهمونه باید خوب پیش بریم
+اره،فایتینگ
_فایتینگ
به دانشگاه رسیدیم و زنگ اول زبان فرانسوی داشتیم،سر کلاس نشسته بودم که یهو شقایق با صدای بلند گفت:
+ووواااااییییی ررززز
توجه کل کلاس بهش جلب شد،شقایق با حالت خجالت زده ساکت نشست؛من نگاش کردمو سرمو تکون دادمو اروم گفتم چیه؟
اون یه اسکرینشات از صفحه گرفت و برای من فرستاد؛
وقتی من اونو باز کردم نوشته بود:
دو روز دیگه ساعت8صبح پارک چانیول از سفر کوتاهش به توکیو ژاپن به فرودگاه اینچئون برمیگرده.
ما تصمیم گرفتیم دو روز دیگه بریم اونجا و با چانیول ملاقات کنیم.
زنگ اول که تموم شد،ما توی سالن دانشگاه بودیم که یهو گوشیم زنگ خورد دیدم جانگ بورا دوست کره ایمه گوشیو برداشتم
+الو
_الو سلام
+خوبی؟
_ممنون تو خوبی؟
+منم خوبم
_کجایی؟
+من کره ام
_اره،میدونستم
+از تو اینستام دیدی؟
_اره،چرا خبرم نکردی؟
+ببخشید مشغول بودم
_اها،اشکال نداره
+خب،میتونم ببینمت؟
_من الان دانشگاهم ی کلاس دیگه دارم وقتی تموم شدم بهت زنگ میزنم
+باشه
_خب دیگه،فعلا بای
+بای
زنگ کلاس خورد و ما هم این زنگو پشت سر گذروندم.
ساعت 10صبح بود که ما رفتیم برج نامسان و به بورا زنگ زدیم و بهش گفتیم ما برج نامسانیم؛
منو شقایق رفتیم و قفل دوستیمونو زدیم اونجا و نوشتیم دوستیمون پایدارو منتظر بورا بودیم تا بیاد.
وقتی اومد ما هم دیگرو بغل کردیم
خوبین؟
_خوبیم مرسی تو خوبی؟
مرسی،ببخشید دیر کردم
+مشکلی نیست
_خب چیکار کنیم؟
+بریم ترن هوایی سوار شیم
_باش
ما رفتیم بالا و بلیت ترن هوایی رو گرفتیم و سوار شدیم خیلی خوب بود بعد که پیاده شدیم خیلی گرسنمون بود و تصمیم گرفتیم بریم یکی از رستورانای سنتی و غذا بخوریم ما غذای سئولئونگ تانگ(غذای استخوان گاو)رو سفارش دادیم؛
غذای خوشمزه ای بود.
وقتی مامیخواستیم از تو رستوران بیرون بیایم دوباره بارون گرفت،رفتیم کنار ایستگاه اتوبوس نشستیم و سوار اتوبوس شدیم، با اصرار جانگ بورا مارو برد خونش و از ما خواست تا شب پیشش بمونیم.
ساعت5 عصر بود
+بچه ها میاین بازی؟
_چه بازی؟
+اممم...تخته چطوره؟
_خوبه
بورا تخته رو اورد وسط و شروع به بازی کردیم؛بورا بازی رو برد.
شب که شد بورا چندتا از فیلمای ژاپنی اورد و ما یکیو انتخاب کردیم و دیدیم ... #exo #fake
- ۱۱.۴k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط