{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گوشی رو قطع کرد و منم به رانندگیم ادامه دادم تا اینکه رسی

گوشی رو قطع کرد و منم به رانندگیم ادامه دادم تا اینکه رسیدیم و من تازه فهمیدم چقدر استری دارم ، اینکه هینا قراره چه واکنشی نشون بده باعث استرسم میشد
نگهبان درو باز کردو منم ماشین رو داخل بردم
گوشه ای پارکش کردم و پیاده شدیم
در نیمه باز بود ، در رو باز کردمو وارد شدیم در نگاه اول هیون رو دیدم که راس میز نشسته بودو منتظر بود و بعد هینا که کنارش نشسته بود


÷هینا؟؟ اینجا چیکار می‌کنی؟


صدای هیونین باعث شد دست از زل زدن بهم دست برداریم ، آروم جلو رفتم و نشستم پشت میز و هیونینم کنار هینا نشست


÷هینا تنها اومدی؟ هین سرت چی شده؟


هینا: از پله ها افتادم ، بعدشم تنها نیستم پیش بابامم!


÷پس چرا باباتو نمیبینم؟


هینا با دست هیونو نشون دادو با اخم گفت


هینا:این بابای منه اگه نمیبینیش مشکله خودته!



هیونین با شوک بهمون خیره شد


÷ه..هینا چی میگه مامان؟ بابا منظورش چیه؟
دیدگاه ها (۴)

رمان تو خود منی

پارت ۱۷ "اخر"ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه عصر_جیمین:نشسته بودن تو ماشین...

عاشقم باش Part 53

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

...

پارت دوم | پیشنهادجئون جونگ‌کوکاز اتاق بیرون اومدم و به سمت ...

......//برده ی زیبا//.....

The Queen of My Heart ❤️👑پارت ۴۵ویو لیاـبالاخره جلوی خونه رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط