Part
Part ⁶⁷
ا.ت ویو:
روز پنچم توی راهروی عمارت درحال نگاه کردن به تابلوی های روی دیوار بودم که رسیدم به تابلویی که عکس جونگ کوک بود..لبخندی به عکس زدم و دوباره به ارومی قدم برداشتم و بقیه تابلو هارو نگاه میکردم..قبل از اومدنم به اینجا هیچ کدوم از تابلوهایی که الان داشتم نگاهشون میکردم نبودن جز تابلوی جونگ کوک..همون جور که نگاه میکردم خدمه ای که یک پسر همسن جونگ کوک بود اومد سمتم و روبروم ایستاد..با تعجب نگاهش کردم مدتی به هم خیره شده بودیم که یکی از دست هامو گرفت و اورد بالا و بو*سه ای روش زد از این کارش جا خوردم..سریع دستمو کشیدم عقب و یکی محکم خوابوندم توی گوشش و بلند گفتم
ا.ت:چه غلطی داری میکنی
پوزخندی بهم زد که یکی دیگه خوابوندم توی گوشش..از درد دستشو گذاشت روی صورتش و سریع از اونجا دورشد..دستم از زربه ای که به پسره زدم میسوخت..از این کارش توی شوک رفته بودم..چند دقیقه ای اونجا ایستاده بودم که بلاخره به خودم اومدم و رفتم توی اتاقم..
نیمه های شب لب پنچره اتاق ایستاده بودم و چشم به جاده سنگی عمارت دوخته بودم..منتظر جونگ کوک بودم..برای دیدنش لحظه شماری میکردم..مدت طولانی بود که منتظر بودم ولی خبری نبود..دستمو گذاشتم زیر چونم و نگاه بیرون کردم..ساعت از دوازده گذشته بود..چشمام داشتن کم کم بسته میشدن که با دیدن ماشینی سیاه رنگ صاف توی جام نشستم و با دقت به بیرون نگاه کردم..ماشین ایست کرد و جونگ کوک همراه جیمین از ماشین پیاده شد..از شدت خوشحالی دویدم سمت پله های عمارت و رفتم پایین قبل از اینکه پام به پله اخر برسه در ورودی باز شد و جونگ کوک وارد عمارت شد..با دیدنم روی پله ها لبخند بزرگی زد و اومد سمتم و منم خودمو پرت کردم توی بغلش و عطر تنشو وارد ریه هام کردم..
ا.ت:جونگ کوک خیلی دلتنگت شده بودم
جونگ کوک منو بیشتر به خودش چسبوند گفت
کوک:نمیدونم چجوری این پنچ روز رو بدون تو سر کردم..
با صدای قدم های پا فهمیدم که جیمینه اروم از جونگ کوک جدا شدم و بهش سلام کرد و اونم متقابل جوابم رو داد..وقتی جیمین رفت جونگ کوک از روی زمین بلندم کرد و رفت سمت پله ها و در گوشم گفت
کوک:امشب میخوام توی اغوشت بخوابم..این چند روز خوب نتونستم بخوابم
جونگ کوک در اتاق رو باز کرد و منو گذاشت زمین و رفت لباسش رو عوض کنه منم کنار تخت مثل بچه هایی که منتظر شکلاتن نشسته بودم و بهش نگاه میکرد..با لبخند برگشت سمتم گفت
کوک:بگو ببینم چی میخوایی که اینجوری نگاهم می کنی
لبخندی بهش زدم گفتم
ا.ت:هیچی
جونگ کوک روی تخت دراز کشید و نگاهی به من کرد و به کنارش اشاره کرد..با خوشحالی رفتم کنارش و خودمو کشیدم توی بغلش که گفت
کوک:بدون تو زندگی محاله
از صداش فهمیدم که چقدر خسته هست برای همینم دستمو کردم توی موهاش و نوازشش کردم..
ا.ت ویو:
روز پنچم توی راهروی عمارت درحال نگاه کردن به تابلوی های روی دیوار بودم که رسیدم به تابلویی که عکس جونگ کوک بود..لبخندی به عکس زدم و دوباره به ارومی قدم برداشتم و بقیه تابلو هارو نگاه میکردم..قبل از اومدنم به اینجا هیچ کدوم از تابلوهایی که الان داشتم نگاهشون میکردم نبودن جز تابلوی جونگ کوک..همون جور که نگاه میکردم خدمه ای که یک پسر همسن جونگ کوک بود اومد سمتم و روبروم ایستاد..با تعجب نگاهش کردم مدتی به هم خیره شده بودیم که یکی از دست هامو گرفت و اورد بالا و بو*سه ای روش زد از این کارش جا خوردم..سریع دستمو کشیدم عقب و یکی محکم خوابوندم توی گوشش و بلند گفتم
ا.ت:چه غلطی داری میکنی
پوزخندی بهم زد که یکی دیگه خوابوندم توی گوشش..از درد دستشو گذاشت روی صورتش و سریع از اونجا دورشد..دستم از زربه ای که به پسره زدم میسوخت..از این کارش توی شوک رفته بودم..چند دقیقه ای اونجا ایستاده بودم که بلاخره به خودم اومدم و رفتم توی اتاقم..
نیمه های شب لب پنچره اتاق ایستاده بودم و چشم به جاده سنگی عمارت دوخته بودم..منتظر جونگ کوک بودم..برای دیدنش لحظه شماری میکردم..مدت طولانی بود که منتظر بودم ولی خبری نبود..دستمو گذاشتم زیر چونم و نگاه بیرون کردم..ساعت از دوازده گذشته بود..چشمام داشتن کم کم بسته میشدن که با دیدن ماشینی سیاه رنگ صاف توی جام نشستم و با دقت به بیرون نگاه کردم..ماشین ایست کرد و جونگ کوک همراه جیمین از ماشین پیاده شد..از شدت خوشحالی دویدم سمت پله های عمارت و رفتم پایین قبل از اینکه پام به پله اخر برسه در ورودی باز شد و جونگ کوک وارد عمارت شد..با دیدنم روی پله ها لبخند بزرگی زد و اومد سمتم و منم خودمو پرت کردم توی بغلش و عطر تنشو وارد ریه هام کردم..
ا.ت:جونگ کوک خیلی دلتنگت شده بودم
جونگ کوک منو بیشتر به خودش چسبوند گفت
کوک:نمیدونم چجوری این پنچ روز رو بدون تو سر کردم..
با صدای قدم های پا فهمیدم که جیمینه اروم از جونگ کوک جدا شدم و بهش سلام کرد و اونم متقابل جوابم رو داد..وقتی جیمین رفت جونگ کوک از روی زمین بلندم کرد و رفت سمت پله ها و در گوشم گفت
کوک:امشب میخوام توی اغوشت بخوابم..این چند روز خوب نتونستم بخوابم
جونگ کوک در اتاق رو باز کرد و منو گذاشت زمین و رفت لباسش رو عوض کنه منم کنار تخت مثل بچه هایی که منتظر شکلاتن نشسته بودم و بهش نگاه میکرد..با لبخند برگشت سمتم گفت
کوک:بگو ببینم چی میخوایی که اینجوری نگاهم می کنی
لبخندی بهش زدم گفتم
ا.ت:هیچی
جونگ کوک روی تخت دراز کشید و نگاهی به من کرد و به کنارش اشاره کرد..با خوشحالی رفتم کنارش و خودمو کشیدم توی بغلش که گفت
کوک:بدون تو زندگی محاله
از صداش فهمیدم که چقدر خسته هست برای همینم دستمو کردم توی موهاش و نوازشش کردم..
- ۵.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط